فراموش کردم
لطفا تایپ کنید...
رتبه کلی: 3859


درباره من

اشک

درج شده در تاریخ ۹۱/۰۶/۱۱ ساعت 18:14 بازدید کل: 480 بازدید امروز: 154
 

قطره دلش دریا می خواست. خیلی وقت بود که به خدا گفته بود.هر وقت خدا می گفت: از قطره تا دریا راهی است طولانی.راهی از رنج، عشق وصبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست.

قطره عبور کرد و گذشت، قطره پشت سر گذاشت، قطره ایستاد ومنجمد شد، قطره روان شد و به راه افتاد، قطره از دست داد و به آسمان رفت وهر بار چیزی از زنج، عشق وصبوری آموخت تا روزی که خدا گفت: امروز روز توست، روز دریا شدن.

خدا قطره ره به دریا رساند. قطره طعم دریا را چشید. طعم دریا شدن را اما ...

روزی قطره به  خدا گفت:از دریا، اری از دریا بزرگتر هم هست؟ خدا گفت: هست. قطره گفت: پس من آن را می خواهم بزرگترین را بی نهایت را. خدا قطره را در قلب آدم گذاشت وگفت: اینجا بی نهایت است.

آدم عاشق بود. دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را  توی آن بریزد، اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت. آدم همه ی عشقش را توی یک قطره ریخت. قطره از قلب عاشق عبور کرد و وقتی از چشم عاشق چکید، خدا گفت:

حالا تو بی نهایتی. چون عکس من در اشک عاشق است.

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۱/۰۶/۱۱ - ۱۸:۱۴
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (0)