خدایا هیچ بودم به هستی ام آوردی.کوچک بودم و اسیر تخیلات کودکی، به جوانی ام رساندی وحال که می بینم خام هستم وباید پخته شوم. اما با کدامین سوز وساز وکدامین عشق؟ آتشی که زود شعله می کشد وزود به خاکستر می نشیند؟ یا آتشی که باید همواره به آن هیمه رساند تا گرما و روشنی اش حفظ شود؟ ویا آتشی که همیشه و بدون دغدغه گرمابخش و روشن گر باشد؟
خدایا مدتها در این مسئله حیران بودم تا اینکه آتش عشق تو در وجودم افتاد. آتشی که تا بی نهایت وجودها را گرمی می بخشد و راه را روشن می کند.
حال اگر هزاران بار بسوزم باز چون ققنوس از میان خاکستر برخواهم خواست وبه شوق تو زندگی را آغاز خواهم کرد.