درباره من
این خط هایی که روز به روز به پیشونی ما اضافه یا پررنگ تر میشن روتحویل نمیگرم…فقط ترسم از اینه که بیایی و خدایی نکرده فکر کنی چقدر برات اخم دارم!
تو نمیآیی اما هنوز
باران میآید
پس میتوان هنوز
امید داشت به این زندگی!
جنگ خونینی برپاست
درد زوزه میکشد
مرگ نعره میزند
من فقط نظاره میکنم
از میان این کلمات
آنهایی که زنده میمانند و پیروز میشوند
با تنی خسته و زخمی
عاشقانهای میشوند برای تو
شاید
خدا را شکر!
که کودکیام تو نداشت
تا بتوان گاهی
پناه برد
به خاطرات کودکی
از دست تو!