فراموش کردم
رتبه کلی: 950


درباره من
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه همواره و پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
Dariush423 (ATA7 )    
   
عنوان: چون معدن است علم و در آن روح کارگر پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست
چون معدن است علم و در آن روح کارگر  پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست
کد برای مطالب، وب سایت و وبلاگ: بازدید کل: 232 بازدید امروز: 227

این تصویر توسط جعفر امینی بررسی شده است.
توضیحات:

گویند عارفان هنر و علم کیمیاست

وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست



فرخندهطائری که بدین بال و پر پرد

همدوش مرغ دولت و همعرصهی هماست



وقت گذشته را نتوانی خرید باز

مفروش خیره، کاین گهر پاک بیبهاست



گر زندهای و مرده نهی، کار جان گزین

تنپروری چه سود، چو جان تو ناشتاست



تو مردمی و دولت مردم فضیلت است

تنها وظیفهی تو همی نیست خواب و خاست



زان راه باز گرد که از رهروان تهی است

زان آدمی بترس که با دیو آشناست



سالک نخواسته است ز گمگشته رهبری

عاقل نکرده است ز دیوانه بازخواست



چون معدن است علم و در آن روح کارگر

پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست



خوشتر شوی به فضل ز لعلی که در زمی است

برتر پری به علم ز مرغی که در هواست



گر لاغری تو، جرم شبان تو نیست هیچ

زیرا که وقت خواب تو در موسم چراست



دانی ملخ چه گفت چو سرما و برف دید:

تا گرم جست و خیز شدم نوبت شتاست



جان را بلند دار که این است برتری

پستی نه از زمین و بلندی نه از سماست



اندر سموم طیبت باد بهار نیست

آن نکهت خوش از نفس خرّم صباست



آن را که دیبهی هنر و علم در بر است

فرش سرای او چه غم ارزان که بوریاست



آزاده کس نگفت تو را، تا که خاطرت

گاهی اسیر آز و گهی بستهی هواست



مزدور دیو و هیمهکش او شدیم از آن

کاین سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست



تو دیو بین که پیشرو راه آدمی است

تو آدمی نگر که چو دستیش رهنماست



بیگانه دزد را به کمین میتوان گرفت

نتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست



بشناس فرق دوست ز دشمن به چشم عقل

مفتون مشو که در پس هر چهره چهرههاست



جمشید ساخت جام جهانبین از آن سبب

کآگه نبود ازین که جهان جام خودنماست



زنگارهاست در دل آلودگان دهر

هر پاک جامه را نتوان گفت پارساست



ای دل، غرور و حرص زبونی و سفلگی است

ای دیده، راه دیو ز راه خدا جداست



گر فکر برتری کنی و بر پری به شوق

بینی که در کجائی و اندر سرت چههاست



جان شاخهایست، میوهی آن علم و فضل و رای

در شاخهای نگر که چه خوشرنگ میوههاست



ای شاخ تازهرس که به گلشن دمیدهای

آن گلبنی که گل ندهد کمتر از گیاست



اعمی است گر بدیدهی معنیاش بنگری

آن کو خطا نمود و ندانست کان خطاست



زان گنج شایگان که به کنج قناعت است

مور ضعیف گر چو سلیمان شود رواست



دهقان تویی به مزرع ملک وجود خویش

کار تو همچو غلّه و ایّام آسیاست



سر، بی چراغ عقل گرفتار تیرگی است

تن بی وجود روح، پراکنده چون هباست



همنیروی چنار نگشته است شاخکی

کز هر نسیم، بیدصفت قامتش دوتاست



گر پند تلخ میدهمت، ترشرو مباش

تلخی به یاد آر که خاصیّت دواست



در پیش پای بنگر و آنگه گذار پای

در راه چاه و چشم تو همواره در قفاست



چون روشنی رسد ز چراغی که مرده است

چون درد به شود ز طبیبی که مبتلاست



گندم نکاشتیم گه کشت، زان سبب

ما را به جای آرد در انبار، لوبیاست



در آسمان علم، عمل برترین پَر است

در کشور وجود، هنر بهترین غناست



میجوی گرچه عزم تو زاندیشه برتر است

میپوی گرچه راه تو در کام اژدهاست



در پیچ و تابهای ره عشق مقصدیست

در موجهای بحر سعادت سفینههاست



قصر رفیع معرفت و کاخ مردمی

در خاکدان پست جهان برترین بناست



عاقل کسی که رنجبر دشت آرزوست

خرّم کسی که در ده امّید روستاست



بازارگان شدستی و کالات هیچ نیست

در حیرتم که نام تو بازارگان چراست



با دانش است فخر، نه با ثروت و عقار

تنها هنر تفاوت انسان و چارپاست



زاشوبهای سیل و ز فریادهای موج

نندیشد ای فقیه، هر آن کس که ناخداست



دیوانگی است قصهی تقدیر و بخت نیست

از بام سرنگون شدن و گفتن این قضاست



آن سفلهای که مفتی و قاضی است نام او

تا پود و تار جامهاش از رشوه و رباست



گر درهمی دهند، بهشتی طمع کنند

کو آن چنان عبادت و زهدی که بیریاست



جان را هر آن که معرفت آموخت مردم است

دل را هر آن که نیک نگه داشت پادشاست



پروین اعتصامی  
درج شده در تاریخ ۹۳/۰۴/۱۱ ساعت 00:13
برچسب ها:
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
تبلیغات

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
کاربران آنلاین (0)