
بقیع، در خلوت غریبانه اش دل به صدای مردی سپرده است؛
مردی که خدا، بسیار دوستش دارد.
ماه، رخسار به خاک مزاری نهاده، که مدتهاست روشنای هیچ شمعی را حس نکرد،
سوسوی هیچ فانوسی را نشنید و گرمایِ هیچ اشکی را لمس نکرد.
مزاری که مثل صاحب غریبش، غریب است.تنها حضور اشکهای یک مرد را میفهمد.
یک تکّه از آسمان است، که در دل خاک پنهان است.
یک سهم از بهشت است، که در بقیع گم شده است.
یک سوره از قرآن است، که قرنها تلاوت نشد، جز با لب و زبان همین مرد؛
همین مرد که چهره بر خاک گذارده و غریبانه ترین عاشقانه ها را
در فراق آن غربت بی نهایت، سر داده است
سلام،غریب تر از هر غریب!
سلام، آشنایِ غریب،
مهربانِ غریب،
بزرگ زاده غریب!
سلام، مزار بی چراغ،
تربت بی زائر،
بهشت گمشده!
سلام، آتشفشان صبر،
چشمان معصوم،
بازوان مظلوم،
زبان ستمدیده!
سلام، سینه شعله ور،
جگر سوخته،
پیکر تیرباران شده!
سلام، امام غریب من!
آمده ام؛ با تمام دلم، با قدمهای احساسم، با حضور هر چه تمام ارادتم.
آمده ام؛ تا فانوسهای روشن اشکهایم را، بر مزار بی چراغت، بیاویزم!
آمده ام؛ تا شریک غربت بی نهایتت باشم.
آمده ام ـ کبوترانه آمده ام ـ تا از دستان مهربانت، آب و دانه ام بدهی!
آمده ام؛ با دسته دسته یا کریم های اخلاص و محبّت، تا شاید لحظه ای در
گنبد نگاه مهربانت، پناه گیرم.
ای کریم اهل بیت! حالا این من و این وسعت بی حدّ و مرزِ لطف تو.
این دلِ کوچک من و این عنایت بزرگ تو.
این گدای غریب و این هم، سلطان غریب؛
بزم غریبانه مان جور است.تو غریب، من هم غریب.
امّا ... نه!
غربت من کجا و غریبی تو کجا!
آخر شما، غربتت را هم از پدر به ارث برده ای و هم از مادر
مولای من! چگونه می شود زینت شانه های پیامبر باشی، خون علی و فاطمه در
رگهایت جاری باشد، سید جوانان اهل بهشت باشی
و آن وقت، این روزگار نامرد، دل به عشقت نسپارد.
امام مظلوم من! چند بار از پشت، خنجر خورده ای؟!
چند بار نیش سوزناک خیانت را چشیده ای؟! چند بار ...؟
انگار قصّه غربت شما پایان ندارد!
آقا! زهری که بر جگرت نشست، تنها زهر جعده نبود؛
زهر بدعتی بود که مسیر عشق را عوض کرد.
وقتی که دل به این بدعت بسپرند،
عجیب نیست اینکه حتی در کنار همسفر زندگیت، غریب باشی!
یا کریم اهلبیت!
تو بزرگتر از آن بودی که در ذهن کوچک بشر بگنجی.
چگونه به تنهایی مولایم اشک نریزم؟