جنگل
..........................
تا مرز جدایی روح از جسم پیش رفتم .
تا ناشناس نادیده آزادم کرد .
ندای درونیم مرا به دنبال او می کشاند .
احساسش می کردم که در جلوی من در حرکت است .
و از طرفی احترام طبیعت جنگل به او نشانه ی دیگری بود .
هر قدمی که بر می داشت .
درختان به احترامش شاخه و برگ خودشون رو جمع می کردند .
و راه باز می شد .
و من نیز به راحتی در پشت سرش حرکت می کردم .
بوی نم باران و عطر گل و گیاهان مدهوشم کرده بود .
مانند ربات آهنی فقط حرکت می کردم .
و حال خوشی داشتم .
عجب نیروی عجیبی داشت .
تمام اراده ام را در اختیار گرفته بود .
حتی افکارم را کنترل می کرد .
توان تکلم نداشتم .
دلم می خواست از ماهیت این موجود اطلاعاتی داشتم .
اما افسوس که اجازه تفکر را هم ازم گرفته بود .
ایستاد .
من نیز به طبع او ایستادم .
صدایش را در درون احساس کردم .
گفتا : تو ناتوانی حامی !!!
زبانم سنگین بود .
و نمی توانستم در دهان حرکتش بدهم .
به سمت من برگشت .
نمی دانم چه کرد که چشم دلم باز شد .
و چهره واقعی او را دیدم .
از تعجب ....
ادامه دارد
نوشته : حسین حامی