جنگل
.........................
واقعا از تعجب دهان باز مونده بود .
اون موجود کسی نبود جز حامی .
اینجا بود که اندکی وحشت وجودم و گرفت .
حامی دوم که کاملا بر افکار و اعصابم مسلط بود گفت :
ترس بخود راه نده .
خدای من چه ابهتی داشت .
افکارم مغشوش بود .
حامی دوم گفت : حرکت کن .
راه افتادیم .
ولی افکار مزاحم دست از سرم بر نمی داشتند .
حامی دوم با اشاره دستی که به سرم کرد .
فکرم را آزاد کرد .
دیگر به چیزی نمی اندیشیدم .
جز او .
یک ساعتی رفتیم تا به یک فضای باز رسیدیم .
زیبایی این فضا با درختان سر به فلک کشیده اطراف دو چندان شده بود .
حامی من مرا به نشستن دعوت کرد .
روی نیمکتی که از تنه درختان ساخته شده بود نشستیم .
خوب حامی از زندگیت برام بگو .
گفتم : چیزی برای گفتن ندارم .
خنده زیبایی کرد که درختان او را همراهی کردند .
گفت : پس گوش بده .
و شروع کرد تمام زندگی مرا به گفتن .
با هر مطلبی که می گفت .
تعجب من بیشتر می شد .
تمام زندگی من و در عرض یک ساعت بیان کرد .
از بعضی موارد خجالت کشیدم .
دستش و روی شونه ام گذاشت .
حامی ما از خالقمان خجالت نمی کشیم .
ولی از مخلوق او چرا .
این درست نیست .
خداوند حاضر بر ماست .
کوچکترین و ریزترین اعمال ما رو می بینه .
و ی روزی فیلم زندگی مونو برامون می ذاره .
اونوقت چی می خواهی جواب بدیم .
عرق گرمی بر پیشانیم نشسته بود .
شرمنده خالق شده بودم .
سرم را بین دستهایم گرفتم .
توی دلم با او ارتباط برقرار کردم .
خدایا من ناتوانم .
و تویی قادر متعال .
من گنه کارم اما تویی آمرزنده توانا .
بیش از من و شرمنده مخلوقت نکن .
قطرات اشک بر گونه هایم سرازیر شد .
و تمام صورتم را خیس کرد .
هق هق گریه ام بلند بود .
و باران نیز گویی از بارش چشمانم به وجد آمده بود .
و دمادم بر سرعت بارش اضافه می نمود .
لحظات سختی بود .
اما شیرین ترین لحظات عمرم .
پس از مدتی که خود را یافتم .
گفتم حامی توکیستی ؟
جوابی نشنیدم .
نگاهی به کنارم جایی که حامی من نشسته بود کردم .
اما حامی من رفته بود .
او رفته بود .
تا حامی دیگران شود .
و آنان را نیز از زندان دنیا نجات دهد .
گریه ام قطع نمی شد .
با بغض مانده در گلویم صدا زدم .
حامی ممنونم .
حامی واقعا که این اسم برازنده توست .
چند روزی در جنگل بودم و با خدای خودم راز و نیاز کردم .
و سپس با دلی آرام و قلبی مطمئن برگشتم .
اما هرگز این خاطرات و این لحظات را از یاد نبردم .
و من مدیون کسی جز خودم نیستم .
دوستان شما چه فکر می کنید .
نوشته : حسین حامی