فراموش کردم
اعضای انجمن(187) ارتباط با مدیریت انجمن طریقه آپلود عکس ، فیلم وموسیقی میانالی از نگاهی متفاوت طریقه قرار دادن موسیقی و کلیپ در مطلب
جستجوی انجمن
حسین حامی (Heboot )    

جنگل (4)

درج شده در تاریخ ۹۱/۰۱/۱۹ ساعت 22:13 بازدید کل: 1329 بازدید امروز: 53
 

جنگل

.........................

واقعا از تعجب دهان باز مونده بود .

اون موجود کسی نبود جز حامی .

اینجا بود که اندکی وحشت وجودم و گرفت .

حامی دوم که کاملا بر افکار و اعصابم مسلط بود گفت :

ترس بخود راه نده .

خدای من چه ابهتی داشت .

افکارم مغشوش بود .

حامی دوم گفت : حرکت کن .

راه افتادیم .

ولی افکار مزاحم دست از سرم بر نمی داشتند .

حامی دوم با اشاره دستی که به سرم کرد .

فکرم را آزاد کرد .

دیگر به چیزی نمی اندیشیدم .

جز او .

یک ساعتی رفتیم تا به یک فضای باز رسیدیم .

زیبایی این فضا با درختان سر به فلک کشیده اطراف دو چندان شده بود .

حامی من مرا به نشستن دعوت کرد .

روی نیمکتی که از تنه درختان ساخته شده بود نشستیم .

خوب حامی از زندگیت برام بگو .

گفتم : چیزی برای گفتن ندارم .

خنده زیبایی کرد که درختان او را همراهی کردند .

گفت : پس گوش بده .

و شروع کرد تمام زندگی مرا به گفتن .

با هر مطلبی که می گفت .

تعجب من بیشتر می شد .

تمام زندگی من و در عرض یک ساعت بیان کرد .

از بعضی موارد خجالت کشیدم .

دستش و روی شونه ام گذاشت .

حامی ما از خالقمان خجالت نمی کشیم  .

ولی از مخلوق او چرا .

این درست نیست .

خداوند حاضر بر ماست .

کوچکترین و ریزترین اعمال ما رو می بینه .

و ی روزی فیلم زندگی مونو برامون می ذاره .

اونوقت چی می خواهی جواب بدیم .

عرق گرمی بر پیشانیم نشسته بود .

شرمنده خالق شده بودم .

سرم را بین دستهایم گرفتم .

توی دلم با او ارتباط برقرار کردم .

خدایا من ناتوانم .

و تویی قادر متعال .

من گنه کارم اما تویی آمرزنده توانا .

بیش از من و شرمنده مخلوقت نکن .

قطرات اشک بر گونه هایم سرازیر شد .

و تمام صورتم را خیس کرد .

هق هق گریه ام بلند بود .

و باران نیز گویی از بارش چشمانم به وجد آمده بود .

و دمادم بر سرعت بارش اضافه می نمود .

لحظات سختی بود .

اما شیرین ترین لحظات عمرم .

پس از مدتی که خود را یافتم .

گفتم حامی توکیستی ؟

جوابی نشنیدم .

نگاهی به کنارم جایی که حامی من نشسته بود کردم .

اما حامی من رفته بود .

او رفته بود .

تا حامی دیگران شود .

و آنان را نیز از زندان دنیا نجات دهد .

گریه ام قطع نمی شد .

با بغض مانده در گلویم صدا زدم .

حامی ممنونم .

حامی واقعا که این اسم برازنده توست .

چند روزی در جنگل بودم و با خدای خودم راز و نیاز کردم .

و سپس با دلی آرام و قلبی مطمئن برگشتم .

اما هرگز این خاطرات و این لحظات را از یاد نبردم .

و من مدیون کسی جز خودم نیستم .

دوستان شما چه فکر می کنید .

نوشته : حسین حامی

 

 

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۱/۰۱/۲۰ - ۰۰:۱۹
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
2
3
4
5
1 2 3 4 5


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (0)