زندگی
.......
پشت شیشه بخار گرفته زندگی ایستاده ام .
اما چهره زندگی را نمی بینم .
سالهاست که زاده شدم .
اما هرگز نتوانستم .
سر از کار این زندگی در بیاورم .
گاهی اوقات دندان های تیزش را حس می کنم .
که روحم را پاره می کند .
زمانی دست های لطیفش را احساس می کنم .
که جسمم را نوازش می کند .
واقعا زندگی چیست ؟
یک دوران از عمر آدمی یا دوران نمایش انسانیت آدمی ؟
چرا زندگی می کنیم ؟
و هزاران سوال دیگر که به جواب آن ها می رسیم یا نمی رسیم .
با تبر انسانیت شیشه بخار گرفته زندگی را خورد می کنم .
حال می توانم چهره زندگی را ببینم .
چهره اش متلاطم است .
گاه خشمگین .
گاه دلنشین .
گول کدام چهره را باید خورد .
زندگی خود می گوید : من دو رو دارم .
خوب و بد .
هر کدام را که خودم صلاح بدانم به شما نشان می دهم .
روی خوب من زمانی است که سرمست از من هستید .
و هرگز به راز خلقت خود نمی اندیشید .
و روی بد من زمانی است که کفر می گویید .
و به مهربانی خالق خود نمی اندیشید .
از کوره در می روم و با تبر انسانیت بر فرق زندگی می کوبم .
خون صورتش را فرا می گیرد .
قهقهه می زند و از من دور می شود .
صدایش در گوشم طنین انداز است .
من را کاری با انسانیت نیست .
خود دانید و خدای خود .
او می رود .
و من نیز می روم .
او می رود تا کسی دیگر را بفریبد .
و من می روم تا خود را بشناسم .
دوستان شما کدام روی زندگی را دیده اید ؟
نوشته : حسین حامی