فراموش کردم
اعضای انجمن(143) ارتباط با مدیریت انجمن طریقه آپلود عکس ، فیلم وموسیقی میانالی از نگاهی متفاوت طریقه قرار دادن موسیقی و کلیپ در مطلب
جستجوی انجمن
حسین حامی (Heboot )    

بیماری

درج شده در تاریخ ۹۱/۰۱/۲۸ ساعت 21:27 بازدید کل: 1938 بازدید امروز: 106
 

بیماری

...........

ریزش باران

زایل کرد خوابم را

از خانه بیرون زدم .

ناخواسته سوی بیمارستان راهی شدم .

باران بهاری وجودم را خیس و روحم را لطیف کرد .

وارد بیمارستان شدم و یک راست به بخش بیماریهای صعب العلاج رفتم .

بوی دارو و الکل هوای این بخش را نامطبوع کرده بود .

از اطاقی صدای شیون بلند بود .

سرم را داخل اطاق کردم .

عده ایی دور تختی جمع بودند .

بی اختیار به سمت تخت کشیده شدم .

جوانکی که از وجودش فقط پوست و استخوان مانده بود .

روی تخت دراز کشیده بود .

چشمانش نیمه باز بود .

تقلایی نمی کرد .

مادرش گریان بود .

جوانک آخرین دقایق عمرش را سپری می کرد .

در گوشه دیگر اطاق جوان سیه چرده ایستاده بود .

تا دید که نگاه من به طرفش متوجه شده سرش را پایین انداخت .

به نظر می آمد هیچکس متوجه او نشده بود .

به طرفش رفتم .

سرش را بالا گرفت و گفت :

حامی اینجا چه می کنی ؟

گفتم : به جا نمی آورم شما .

در حالی که خنده منزجر کننده ایی بر لبش آشکار شد .

گفت : من تجسم بیماری این جوانکم .

گفتم : تو که سلامتی اش را گرفته ای .

دیگر چه می خواهی .

گفت : تا جانش گرفته نشود من اینجا می مانم .

عصبانی شدم .

رنگ چهره ام بر افروخت .

بیماری گفت : حامی چرا عصبانی من مامورم و معزول .

تعداد زیادی از شما آدمیان توسط ما آماده انتقال می شوید .

گفتم : انتقال !!!

آری انتقال از جهان مادی به عالم برزخ .

گفتم : چند ماه است که این جوانک را درگیر کردی .

شش ماه حامی .

آیا راه نجاتی برای او نیست .

خیر وقت انتقالش فرا رسیده .

ببینم تو خسته نمی شی فرزندان آدم را با این حال روانه می کنی .

چرا خسته ام .

ولی چه کنم ؟

چرا بعضی ها زمان بیشتری دارند ؟

بیماری سرش را دوباره پایین انداخت تو از حکمت پروردگارت چیزی نمی دانی .

پس لطفا سکوت کن .

آثار خشم توی چهره اش نمایان شد .

بدنم لرزید و قلبم متاثر .

لحظه ای در خود فرو رفتم .

صدای بیماری بلند شد حامی زودتر برو .

دیگر صلاح نیست اینجا بمانی .

هنوز حرف بیماری تمام نشده بود .

که دستی روی شانه ام آمد .

آقا اینجا با کسی کار داری ؟

تلنگر ناجوری خوردم و گفتم نه .

دیوانه ای آقا .

چطور مگه .

با کی صحبت می کردی با دیوار .

نیم نگاهی به بیماری کردم .

داشت لبخند تلخش را تحویلم می داد .

گفتم : ببخشید آقا به نظرم اتاق و اشتباه اومدم .

و برگشتم و به سوی درب خروجی اتاق رفتم .

هنوز کامل وارد راهرو نشده بودم .

که صدای بیماری بلند شد .

حامی داری میری ؟

گفتم بله .

گفت : ابنو بدونم که یک روزی نوبت همه میرسه .

چه من باشم چه کس دیگری .

ما همیشه در کنار قربانی هستیم .

مردی که مرا مخاطب قرار داده بود .

هاج و واج مرا می نگریست .

و زیر لب کلمه دیوانه را تکرار می کرد .

دیگر روحم خسته شده بود با سرعت به خانه آمدم . لباسهای خیسم و عوض کردم .

و به بستر خزیدم .

و در اندیشه جوانک و بیماری به خواب رفتم .

ولی هرگز اون لحظه سخت را فراموش نکردم .

خوب خسته شدید دوستان گلم .

حالا نوبت شماست که هم نظر بدین هم امتیاز

نوشته : حسین حامی

 

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۱/۰۱/۲۸ - ۲۲:۲۵
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
2
3
4
1 2 3 4


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (0)