بیماری
...........
ریزش باران
زایل کرد خوابم را
از خانه بیرون زدم .
ناخواسته سوی بیمارستان راهی شدم .
باران بهاری وجودم را خیس و روحم را لطیف کرد .
وارد بیمارستان شدم و یک راست به بخش بیماریهای صعب العلاج رفتم .
بوی دارو و الکل هوای این بخش را نامطبوع کرده بود .
از اطاقی صدای شیون بلند بود .
سرم را داخل اطاق کردم .
عده ایی دور تختی جمع بودند .
بی اختیار به سمت تخت کشیده شدم .
جوانکی که از وجودش فقط پوست و استخوان مانده بود .
روی تخت دراز کشیده بود .
چشمانش نیمه باز بود .
تقلایی نمی کرد .
مادرش گریان بود .
جوانک آخرین دقایق عمرش را سپری می کرد .
در گوشه دیگر اطاق جوان سیه چرده ایستاده بود .
تا دید که نگاه من به طرفش متوجه شده سرش را پایین انداخت .
به نظر می آمد هیچکس متوجه او نشده بود .
به طرفش رفتم .
سرش را بالا گرفت و گفت :
حامی اینجا چه می کنی ؟
گفتم : به جا نمی آورم شما .
در حالی که خنده منزجر کننده ایی بر لبش آشکار شد .
گفت : من تجسم بیماری این جوانکم .
گفتم : تو که سلامتی اش را گرفته ای .
دیگر چه می خواهی .
گفت : تا جانش گرفته نشود من اینجا می مانم .
عصبانی شدم .
رنگ چهره ام بر افروخت .
بیماری گفت : حامی چرا عصبانی من مامورم و معزول .
تعداد زیادی از شما آدمیان توسط ما آماده انتقال می شوید .
گفتم : انتقال !!!
آری انتقال از جهان مادی به عالم برزخ .
گفتم : چند ماه است که این جوانک را درگیر کردی .
شش ماه حامی .
آیا راه نجاتی برای او نیست .
خیر وقت انتقالش فرا رسیده .
ببینم تو خسته نمی شی فرزندان آدم را با این حال روانه می کنی .
چرا خسته ام .
ولی چه کنم ؟
چرا بعضی ها زمان بیشتری دارند ؟
بیماری سرش را دوباره پایین انداخت تو از حکمت پروردگارت چیزی نمی دانی .
پس لطفا سکوت کن .
آثار خشم توی چهره اش نمایان شد .
بدنم لرزید و قلبم متاثر .
لحظه ای در خود فرو رفتم .
صدای بیماری بلند شد حامی زودتر برو .
دیگر صلاح نیست اینجا بمانی .
هنوز حرف بیماری تمام نشده بود .
که دستی روی شانه ام آمد .
آقا اینجا با کسی کار داری ؟
تلنگر ناجوری خوردم و گفتم نه .
دیوانه ای آقا .
چطور مگه .
با کی صحبت می کردی با دیوار .
نیم نگاهی به بیماری کردم .
داشت لبخند تلخش را تحویلم می داد .
گفتم : ببخشید آقا به نظرم اتاق و اشتباه اومدم .
و برگشتم و به سوی درب خروجی اتاق رفتم .
هنوز کامل وارد راهرو نشده بودم .
که صدای بیماری بلند شد .
حامی داری میری ؟
گفتم بله .
گفت : ابنو بدونم که یک روزی نوبت همه میرسه .
چه من باشم چه کس دیگری .
ما همیشه در کنار قربانی هستیم .
مردی که مرا مخاطب قرار داده بود .
هاج و واج مرا می نگریست .
و زیر لب کلمه دیوانه را تکرار می کرد .
دیگر روحم خسته شده بود با سرعت به خانه آمدم . لباسهای خیسم و عوض کردم .
و به بستر خزیدم .
و در اندیشه جوانک و بیماری به خواب رفتم .
ولی هرگز اون لحظه سخت را فراموش نکردم .
خوب خسته شدید دوستان گلم .
حالا نوبت شماست که هم نظر بدین هم امتیاز
نوشته : حسین حامی