مرد آینه ایی
.................
در تاریکی اتاق و نور ضعیف شمع جلوی آینه ایستاده بودم .
ابتدا چیزی نمی دیدم .
تا بالاخره هیکل مردی نمایان شد .
هیکلی نامتعادل و نامتناسب .
صدایم را از انتهای حلقم بیرون راندم .
کیستی ؟
جوابی نشنیدم .
ترس در وجودم رخنه کرد .
احساس کردم .
می خندد .
دوباره با تمام قدرت به گل نشسته ام صدا زدم .
کیستی ؟
خنده اش به قهقهه تبدیل شد .
قهقهه ایی که وجودم را به سیخ کشید .
دردی عجیب وجودم را فرا گرفت .
دردی که از فرق سر شروع شد .
و از انگشتان پاهایم بیرون رفت .
آینه کم کم روشن شد .
و من دیگر به راحتی حجم بدن مرد آینه ایی را دیدم .
چشمانش برق عجیبی داشت .
سخن را آغاز کرد .
ترا چه می شود حامی ؟!!!
اشکی که از ترس بر حدقه چشمانم ظاهر شده بود .
پایین ریخت .
گفتم : تو کیستی مرد آینه ایی ؟
دستش را به طرفم دراز کرد .
دستش را لمس کردم .
یک احساس نامطلوب دیگر وجودم را پر کرد .
دستم را کشیدم .
و خیره خیره وراندازش کردم .
و این بار او سخن آغاز کرد .
من توام حامی .
با تپق زدن گفتم :
ولی من به زشتی تو نیستم .
من من به بد هیکلی تو نیستم .
لبخند تلخی بر لب راند و گفت :
حامی تو مسول تمام زشتی های منی !!!
من ؟
بله شما . شما که گناه می کنید و شرم از خالق نمی کنید .
شما که ناسزا می گویید و غیبت می کنید .
شما که هزاران فسق و فجور انجام می دهید و ککتان نمی گزد .
بله شما را می گویم .
من تجسم اعمال کثیف توام حامی .
تا وقت باقی است از خدا شرم کن و انابه ایی کن شاید من برگردم .
تو مرا اسیر هوی و هوست کرده ایی حامی .
شرم بر تو و امثال تو باد .
بدا به حالت اگر با من محشور شوی .
اشک های چشمش سرازیر شد .
از خودم خجالت کشیدم .
صدایش را بلند کرد از خودت نه از خدا خجالت بکش حامی .
لرزه بر اندام افتاد .
صدای چرق و چروق استخوان هایم را شنیدم .
بی اختیار دست هایم را سوی معبود دراز کردم .
و از ته دل داد زدم خدایا خوار و ذلیلم نکن .
ای بنده نواز مهرپرور .
اشک امانم را برید .
صورتم غرق اشک بود .
و دید چشمان ضعیف .
نمی دانم چقدر گذشت که .
به آینه نگاه کردم .
و دیدم خودم را که می گریم .
دوستان گلم خسته که نشدید .
آفرین بر شما که نوشته های حامی را می خوانید .
نظر و امتیاز یادتون نره .
دوستدار شما داداش حامی .
نوشته : حسین حامی