ماه من
...........
شب بود سکوت .
تاریکی و سیاهی .
ستارگان در آسمان .
ماه من در کنار من .
لحظاتی بی نظیر .
لحظاتی شاد و خاطر انگیز .
او در گوشم نجوا می کرد .
و من پیوسته لبخند بر لب .
عالمی بود .
آدمی بود .
گاه می دیدم که ماهم تیره می گردد .
گاه می دیدم که نورش خیره می گردد .
صدای جیرجیرک های بیشه .
نوازش نسیم خنک شب .
همه در روح من متاثر بود .
و من در عالمی بی نظیر رها بودم .
تا با تلنگر صدایی خشن از جای جستم .
دیگر ماه من نبود .
دیگر جیرجیرک های بیشه نمی خواندند .
دیگر نسیم هوا نمی وزید .
دیگر حامی تنها مانده بود .
تنها اما نه تن ها .
چشمم را به آسمان دوختم .
ماهم در آسمان بود .
قرص کاملی از نور .
و کهکشانی که مرا به سوی ماهم می خواند .
و من در مسیر کهکشان آرام می رفتم .
تا بار دیگر در کنار ماهم باشم .
نوشته : حسین حامی