برف داغ
.........................................................................
لباسهایش را چمدان کرد و با خداحافظی سردی درب را بست و رفت .
خودم را به پشت پنجره رساندم . تا برای بار آخر ببینمش .
رد پایش روی برف های حیاط خانه به جای مانده بود .
اما از خودش اثری نبود .
او رفت .
احساس کردم قلبم از سینه ام بیرون آمد و از پنجره بیرون زد .
حال بدی داشتم .
خودم را از درب خانه بیرون انداختم .
احساس سرما نمی کردم .
گویی برف ها داغ داغ بودند .
بدنم در پوششی از برف می سوخت .
از سوزش وجودم احساس ناراحتی می کردم .
پیراهنم را در آوردم و تن عریانم را تحویل برف دادم .
اما گویی برف نیز مرا درک نمی کردند .
اشک چشمانم که داغ داغ بود صورتم را خنک کرد بر پیکرم مرهمی شد .
نمی دانم چقدر بیرون ماندنم طول کشید .
دور تا دورم برف ها ذوب شده بودند .
و شکل فلبی را ساخته بودند .
و در این میان اشک چشمم جمله : لیلای من برگرد را ساخته بود .
و من در هجران یار می گریستم .
هجرانی که هرگز تمام نشد .
و من نیز به همراه برف آسمان جذب رفاقت زمین شدم .
و لحظه ای بعد گویی حامی نبوده است .
نوشته : حسین حامی