زندگی را گشتم و حیران شدم از سرنوشت
آنچه را جایش نبود در قلب من بر من نوشت
او که دوستش داشتم ،از من گرفت
وانکه من دوستش نداشتم از برای من نوشت
اوکه بودم عاشقش سهمم نشد آخر چرا
این چه تقدیر است که ایزد از برای من نوشت
هر زمان ازفکر او آید به چشمم اشک غم
من نخواهم اینچنین تقدیر را در سرنوشت
من چگونه سر کنم بی او که روحم مال اوست
در کنار او فقط این زندگی باشد بهشت
عاقبت روزی کنم عصیان از این تقدیر خویش
میروم میپرسم از او که چنین تقدیر نوشت
بحر چه وقتی نبودیم ما دو تایی سهم هم
او گذاشت ما را کنار هم در این تقدیر زشت
دیگر از اینجا به بعدش اشک شاعر گشت روان
چونکه جز گریه ندارد سهمی از این سرنوشت.....
