گـمان میـکردم قـانع بـاشی
و بـه شـکستـن دلـم اکتـفا کـنی
نه ایـنکه فستـیـوالـی از دروغ به راه بـینـدازی
و در آخـر بـگویـی:
"میـروم تا اذیـت نـشوی بـهتـرین مـن!"

روزگار...
میخنـدی؟
کمی حُرمَت نگـه دار
مگر نمی بینی سیاه پـوش آرزوهایـَم هَستـم
خیلی حــــــــرف هست...
که تــــــــو هرروز در گــــــــلویت...
بغــــــــض کشنده ای احســــــــاس کنی...
بــــــــرای کسی که...
بدانی...حتی یک بار در عمــــــــرش...
به خــــــــاطر تــــــــو...
بغض هــــــــم نکــــــــرده است......

میدونــــی چـــی بیشتَر اَز هَمـ آدَمــو داغونـ میکنــه ؟
اینکـه هَر کای دَر تَوانِتــ هستــ بَراشـ اَنجام بــِدی
بَعـــد بَرگَردهــ بگـه :مَگـه مَنـ اَزتــ خواستَمــ ....

دلــمـ خانهـ یــــ اجــاره ای نبــود...
کهـ بیایی و اجــاره کنی
و بعد از مدتی پس بدهی...
دل استــ دیگر!
شرط های قولنــامهـ ای حالیشـ نمی شود!
نمی دانستــ عشق تــو تاریـخ دارد...
طفلکی فکر می کرد خریده ای
آن همـ بهـ قیمتی گزافــ!

من تو ترکم ... واسم دعا کنید...
