
مي زند باران به شيشه شيشه اما سرد و سنگينبي
تفاوت.سرد و خاموش شايد از يک غصه غمگين
شيشه در اوج سپیدي خسته از دلواپسي ها
من نشسته گنگ و مبهم مي رسم تا عمق رويا
آسمان همچو دل من خيس خيس از بي وفايي
بر لبم نام تو دارم اي بهار من کجايي؟
تا به کي چون شيشه ماندن در نگاه قاب تقدير
من همه ميل رسيدن دل ولي بسته به زنجير
آمدم تا چشمهايت در دلم عشقي بکارد
تو ولي گفتي که برگرد شيشه احساسي ندارد
مي زند باران هنوز ..آه اين چنين غم در دل کيست؟؟
دست من بر شيشه لغزيد شيشه هم با بغض بگريست

پشت چراغ قرمز,پسرکی با چشمانی
معصوم و دستانی کوچک گفت:
چسب زخم نمیخواهید 5تا صدتومان؟؟
با خودم آهی کشیدم و گفتم:تمام
چسب زخم هایت را هم بخرم,نه
زخم های من خوب می شود و نه
زخم های تو....

وقتی رفتی تازه فهمیدم چرا قلب را نماد عشق کرده اند.
وقتی رفتی سینه ام فشرده شد و جایی نزدیک قلبم تیر کشید.
بار غصه هایم را تحمل کرد و بیمار شد و هنوزم با یاد آوری حرفایت درد میگیرد...
به امید آمدنت می تپد...
نه!
اشتباه نکرده اند...
جای عشق در قلب است

خواستم فراموش کنم...
همه خاطره هامو ریختم دور و دفتر جدید برداشتم...
دیگه نمیخواستم خاطرات تورا بنویسم
اما خاطرات هنوز بودند...در عمیق ترین ذرات وجودم...
اما به قولم وفا کردم...خاطراتت را ننوشتم...کشیدم...
دفترم پر است از نقاشی چشمان تو

همه خاطره هامو ریختم دور و دفتر جدید برداشتم...
امروز با خودم عهد کردم جامدادیمو با همه خودکارای رنگیش کنار بذارم...
فقط یک خودکار سیاه برداشتم...
از امروز به بعد تنها با سیاه مینویسم...
به رنگ سیاه روزهایم..
سرنوشت دنیایم را سیاه رنگ زد...
من هم کمکش میکنم

می بخشم کسانی را که هر چه خواستند
بامن ....
با دلم...
با احساسم کردند و
مرا در دوردست خود تنها گذاشتند
و من امروز به پایان خود نزدیکم......
پروردگارا
به من بیاموز در این فرصت
حیاتم آهی نکشم برای کسانی که دلم را
شکستند
به علت هزینه های بالا ممکن است سایت از دسترس خارج شود.
لطفا ما را در اینستاگرام دنبال کنید.