پسرک فقیر به دنیا آمد...
درکودکی مادر خود را از دست داد و درهمان دوران بود که پدرش دوباره ازدواج کرد باکسب اجازه از پدر آنجا را ترک کرد
از کارگری شروع کرد، روز های سختی در افتاب سوزان کار کرد
بنابه توصیه پدر، درس خواندن را رها نکرد.وقتی روزی آوازه و شهرت پهلوان تختی به گوشش رسید ،شیفته ی قدرت او شد واهداف زندگی خود را بنا ساخت و وارد عرصه کشتی شد...طولی نکشید که قهرمانی مسابقات استان شد درحالی که حتی پول خرید یک پیراهن را نداشت.
وقتی وارد دانشگاه شد که هنوز توصیه پدر را فراموش نکرده بود مدتی نگذشت که افکار سازنده اش وضع مالیش را سامان بخشید
در همان دوره قهرمانی کشور را بدست آوردو دوبار در مسابقات جهانی مدال آور شد
پس از پایان تحصیل،کار خود را گسترش داد،کمتر از3سال وضع مالی خود را از این رو به آن رو کرد
بعد از6سال یکی از ثروتمند ترین مردان تهران شد.اما....
روزی به جوانمردی برخورد که مسیر زندگی اورا عوض کرد...
اوتمام سرمایه خود را داد و دوباره فقیر شداو بارها این جمله را میگفت :
از ویژگی های جوانمرد آن است که اگر خداوند 99 کرامت به برادر او دهد و 1 کرامت به او،آن 1 کرامت را نیز به برادر خود دهد
روزی از او سوال شد که چرا چنین شدی؟گف:من در زمان شهرت دست یافتم که باید ذهن خود را بسازم نه زندگی را !!
اشتباه مردم این است که میخواهند زندگی خود را بنا به هدف بسازند!
من ثروتمندی هستم که دوست دارم فقیر بمانم..!
و سرانجام در50 سالگی در غروب زمستان در پلاسی مندرس جان داد.....