
دختری زیبا بود اسیر پدری عیاشوکه درامدش فروش شبانه دخترش بود
دخترک روزی گریزان از منزل پدری نزد حاکم پناه گرفت.وقصه ی خود باز گو کرد
حاکم دختر را نزد حاکم به امانت سپرد تادر امان باشداما جناب زاهد همان شب اول .................
نیمه شب دختر با تنی نیمه برهنه به جنگل گریخت وچهار پسر مست اورا اطراف کلبه خود یافتند
وپرسیدند بااین وضع ودراین زمان وسرما اینجا چه میکنی!!!!
دختر از ترس حیوانات بیشه و نجات جانش از سرما گفت آیی پدرم آن بود و راهد از خیر حاکم ان چنان بی پناه مانده ام
پسرها باکمی فکر .مکث ودیدن دختر نیمه برهنه اورا گفتند تو به داخل منزل بروو بخواب> مانیز میاییم<
دختر ترسان از اینکه با چهار پسر مست چگونه شب راصبح خواهد کردخوابش برد
صبح که بیدار شد دید بر زیرو برش چهار پوستین برای حفظ ازسرما هستوچهار پسر دربیرون از خانه از سرما مرده اند.
بازگشت بر در دروازه وا صدایی بلند دادزدو گفت:
ازقضا روزی اگر حاکم این شهر شدم
خون صدشیخ به یک مست فدا خواهم کرد
وسط کعبه دو میخانه بنا خواهم کرد
تانگویند که مستان زخدا بی خبرند
به علت هزینه های بالا ممکن است سایت از دسترس خارج شود.
لطفا ما را در اینستاگرام دنبال کنید.
امیر احمدی57:
بهار ساروی: تانگویند که مستان زخدا بی خبرند
میثم13:
دومانلی..:
محمد ایلغاری:
شوق وصال: یالانچی
hamed.......saneistar: chox
-BLeak- sens:
55555