فراموش کردم
رتبه کلی: 1085


درباره من
سلام آقا چی بگویم از دست زمانه ..

خسته شده ایم..

درمانده شده ایم ..

یاری نیست که غمخوارت باشد...

صفایی نیست..

بیا آقا کمی دلهای ما را صفا بده...

بیا آقا دیگر ما خسته شدیم ..

هرچند انتظار خیلی سخت است اما
انتظار برای دیدن تو آقا خیلی زیباست ...

اما ما طاقت مان کم شده است...

گاهی انتظار داریم اما ..

دلمان منتظر نیست...

روح و جسم ما انتظاری ندارد....

آقا اگر راست بگوییم همه مارا به دیده
دیگر نگاه می کنند...

هرچند خودشان هم منتظر هستند...

اما آقا دلهای ما پاک نیست که شما نمی آیید؟؟؟؟؟؟


"اللهم عجل لولیک الفرج"

خدا بود و دیگر هیچ نبود....

درج شده در تاریخ ۹۴/۰۴/۲۹ ساعت 15:54 بازدید کل: 343 بازدید امروز: 339
 
 تقدیم به شهدا ورزمندگان هشت سال دفاع مقدس ترکمانچای ومیانه
 
خدا بود و دیگر هیچ نبود....

باز هم در دل جنون آغاز شد
زخم میدانهای مین ابراز شد
باز هم مجنون لیلایی شدیم
بعد عمری باز شیدایی شدیم
یاد گلها یاد شبنم ها بخیر
یاد بوذر یاد میثم‌ها بخیر
یاد آن دریادلان ناشکیب
کوی سبقت می‌ربودند از رقیب
آن زمان‌ها عشق میدان دار بود
عشق در دلهایمان سردار بود
رنگ خون، بالاترین رنگ بود
عشق آنجا ناخدای جنگ بود
آی دریا، بوی طوفان می‌دهی
بوی عاشورا و قرآن می‌دهی
باز امشب، دست‌هامان پرنیاز
عشق در سجاده‌هاتان گرم راز
هشت سالی، خون تیمم کرده‌ایم
روی آتش، ما تبسم کرده‌ایم
هشت سالی بود که بوی ترکش داشتیم
معبری مین، بین دلها داشتیم
زخم میدان‌های مین یادش بخیر
کوچ عشاق از زمین یادش بخیر.


 

خدا بود و دیگر هیچ نبود
خدا بود و دیگر هیچ نبود، خلقت هنوز قبای هستی بر عالم نیاراسته بود، ظلمت بود، جهل بود، عدم بود، سرد و وحشتناک، و در دایره امکان، هنوز تکیه‏ گاهی وجود نداشت. خدا کلمه بود، کلمه‏ ای که هنوز القاء نشده بود، خدا خالق بود، خالقی که هنوز خلاقیتش مخفی بود، خدا رحمان و رحیم بود ولی هنوز ابر رحمتش نباریده بود، خدا زیبا بود،

ولی هنوز زیبایی‏ اش تجلی نکرده بود، خدا عادل بود ولی عدلش هنوز بروز ننموده بود، خدا قادر و توانا بود ولی قدرتش هنوز قدم به حوزه عمل نگذاشته بود، در عدم چگونه کمال و جلال و جمال خود را بنمایاند؟ در سکوت چگونه کلمه زاییده شود؟ در جمود چگونه خلاقیت و قدرت تظاهر کند؟ عدم بود، ظلمت بود، سکوت و جمود و وحشت بود.
اراده خدا تجلی کرد، کوه‏ها، دریاها، آسمان‏ها و کهکشان‏ها را آفرید، چه انفجارها، چه طوفان‏ها! چه سیلاب‏ها! چه غوغاها که حرکت اساس خلقت شده بود و زندگی باشور و هیجان زائدالوصفش به هر سو می‏ تاخت. درخت‏ها، حیوان‏ ها و پرنده‏ ها به‏ حرکت درآمدند.

جلال، بر عالم وجود خیمه زد و جمال، صورت زیبایش را نمایان ساخت، و کمال، اداره این نظام عجیب را به‏ عهده گرفت. حیوانات به جنب و جوش و پرندگان به آواز درآمدند، و وجود نغمه شادی آغاز کرد و فرشتگان سرود پرستش سر دادند.
آن‏گاه، خدا انسان را از "حَمَاءِمَسنُون" آفرید و او را بر صورت خویش ساخت، و روح خود را در او دمید و این خلقت عجیب را در میان غوغای وجود رها ساخت.
انسان، غریب و ناآشنا، از این‏ همه رنگ‏ها، شکل‏ها، حرکت‏ها و غوغاها وحشت کرد، و از هر گوشه به گوشه‏ای دیگر می‏ گریخت، و پناه‏گاهی می‏ جست که در آن با یکی از مخلوقات هم‏رنگ شود و در سایه جمع استقرار بیابد و از ترس تنهایی و شرم بیگانگی و غیرعادی بودن به درآید.

به سراغ فرشتگان رفت و تقاضای دوستی و مصاحبت کرد، همه با سردی از او گذشتند و او را تنها گذاشتند و در جواب الحاح پرشورش سکوت کردند. این انسان وحشت‏ زده و دل‏شکسته با خود نومیدانه می ‏گفت: مرا ببین، یک لجن خاکی می‏ خواهد انیس فرشتگان آسمان شود! و آن‏گاه با عتاب به خود می‏ گفت: ای لجن چطور می‏ خواهی استحقاق هم‏نشینی فرشتگان را داشته باشی؟ و سرشکسته و خجل، گریخته در گوشه‏ای پنهان شد، تا کم‏کم توانست بر اعصاب خود مسلط شود و از زاویه خجلت، بیرون آید و برای یافتن دوست به مخلوقی دیگر مراجعه کند.
پرنده‏ای یافت در پرواز، که بال‏های بلندش را باز می‏ کرد و به آرامی در آسمان‏ها سیر می‏ نمود، خوشش آمد و از این‏که این پرنده توانسته خود را از قید زمین خاکی آزاد کند شیفته شد، اظهار محبت کرد و تقاضای دوستی نمود و گفت: آیا استحقاق دارم که هم‏ پرواز تو باشم؟ اما پرنده جوابی نداد و به آرامی از او گذشت و او را در تردید و ناراحتی گذاشت و او افسرده و سرافکنده با خود گفت: مرا ببین که از لجن خاکی ساخته شده‏ ام ولی می‏ خواهم از قید این زمین خاکی آزاد گردم! چه آرزوی خامی! چه انتظار بی‏ جایی! به حیوانات نزدیک شد، هر یک بلاجواب از او گذشتند و اعتنایی نکردند، خود را به ابر عرضه کرد و خوش داشت همراه تکه‏ های ابر بر فراز آسمان‏ها پرواز کند، اما ابر نیز جوابی نداد و به آرامی گذشت، به دریا نزدیک شد و طلب دوستی کرد، اما دریا با سکوت خود طلب او را بلاجواب گذاشت، او دست به دامن موج شد و گفت: آیا استحقاق دارم که همراه تو بر سینه دریا بلغزم. از شادی بجوشم و از غضب بخروشم، و بر چهره تخته‏ سنگ‏های مغرور سیلی بزنم و بعد تا به ابدیت خدا پیش بروم و در بی‏ نهایت محو گردم؟... اما موج بی‏ اعتنا از او گذشت و جوابی نداد، انسان دل‏شکسته و ناراحت، روی از دریا گردانید و به سوی کوه رفت و از جبروت عظمتش شیفته شد و تقاضای دوستی کرد. کوه، جبروت کبریایی خود را نشکست و غرور و جلالش اجازه نداد که به او نگاهی کند، انسان دل‏شکسته و ناامید سر به آسمان بلند کرد، از وسعت بی‏ پایانش خوشحال شد و با الحاح طلب دوستی کرد... اما سکوت اسرارآمیز آسمان به او فهماند که تو لجن خاکی استحقاق هم‏نشینی مرا نداری. به ستارگان رجوع کرد، ولی هر یک بی‏ اعتنا گذشتند و جوابی ندادند. انسان به صحراهای دور رفت و خواست در کویری تنها زندگی کند و تنهایی خود را با تنهایی کویر هماهنگ نماید و از تنهایی مطلق به‏ در آید، ولی کویر نیز با سکوت سرد و سوزان خود انسان آشفته و مضطرب را سرگردان باقی گذاشت.
انسان، خسته، روح مرده، پژمرده، دل‏شکسته، وحشت‏زده و مأیوس، تنها، سر به گریبان تفکر فرو برد، و احساس کرد که استحقاق دوستی با هیچ مخلوقی را ندارد، او از لجن است، لجن متعفن، از پست‏ ترین مواد و هیچ‏کس او را به دوستی نمی‏ پذیرد... آن‏گاه صبرش به پایان رسید، ضجه کرد، اشک فرو ریخت، و از ته دل فریاد برآورد: کیست که این لجن متعفن را بپذیرد؟ من استحقاق دوستی کسی را ندارم، من پستم، من ناچیزم، من بدبختم، من گناهکارم، من روسیاهم، من از همه‏ جا رانده شده‏ ام، من پناه‏گاهی ندارم، کیست که دست مرا بگیرد، کیست که ناله‏ های مرا جواب بگوید؟ کیست که بدبختی مرا ملاحظه کند؟ کیست که مرا از تنهایی به درآورد؟ کیست که به استغاثه من لبیک بگوید؟
ناگهان طوفانی به ‏پا شد، زمین به لرزه درآمد، آسمان غریدن گرفت، برق همچون تازیانه‏ های آتشین، بر گرده آسمان کوفته می‏شد، گویی که انفجاری در قلب عالم به‏ وقوع پیوسته است، صدایی در زمین و آسمان طنین‏ انداز شد، که از هرگوشه و از دل هر ذره و از زبان هر موجود بلند گردید:
ای انسان، تو محبوب منی، دنیا را به‏ خاطر تو خلق کرده‏ ام، و تو را بر صورت خود آفریده ‏ام، و از روح خود در تو دمیده‏ ام، و اگر کسی به ندای تو لبیک نمی‏ گوید، به خاطر آنست که هم‏طراز تو نیست و جرأت برابری و هم‏نشینی با تو را ندارد، حتی جبرئیل، بزرگ‏ترین فرشتگان، قادر نیست که هم‏ طراز تو شود، زیرا بالش می‏ سوزد و از طیران به معراج بازمی‏ ماند.

ای انسان، تنها تویی که زیبایی را درک می ‏کنی، جمال و جلال و کمال تو را جذب می‏کند. تنها تویی که خدای را با عشق - نه با جبر - پرستش می‏کنی، تنها تویی که در تنهایی نماینده خدا شده‏ ای، ای انسان تنها تویی که قدرت و خلاقیت خدا را درک می‏ کنی، تنها تویی که غرور می‏ ورزی و عصیان می‏کنی، و لجوجانه می‏ جنگی، و شکسته می‏ شوی و رام می‏ گردی، و جلال و جبروت خدا را با بلندی طبع و صاحب‏ نظری خود درک می‏ کنی، تنها تویی که فاصله بین لجن و خدا را قادری بپیمایی و ثابت کنی که افضل مخلوقاتی! تنها تویی که با کمک بال‏های روح به معراج می‏ روی، تنها تویی که زیبایی غروب تو را مست می‏ کند و از شوق می‏ سوزی و اشک می ریزی.
ای انسان، خلقت در تو به کمال رسید، و کلمه در تو تجسّد یافت، و زیبایی با دیدگان زیبابین تو ظهور کرد، و عشق با وجود تو مفهوم و معنی یافت، و خدایی خود را در صورت تو تجلی کرد.
ای انسان، تو مرا دوست می‏ داری و من نیز تو را دوست می‏ دارم، تو از منی، و به سمت من بازمی‏ گردی.

 

دل نوشته دایی محمودم

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۴/۰۴/۲۹ - ۱۵:۵۵
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
2
1 2


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (0)