فراموش کردم
رتبه کلی: 4154


درباره من
سلام
اسمم........
18سالمه
اهل خود خودددددد میانه ام.
پرو وکمی فضولم
البته بازیگوش
تنهای تنهام
_
_____________________
_________________
________________
_________________
_________
______
_______
__________
____________
________________
____________________تازگیادلخورمو ناراحت

سمتم نیاین
______________________


/(..')('..)
./. = ./.
_| |_ _| |_دوستتون دارم

بهترین کسیم که عاشقش بودم وهم ازدست دادم.
دیگهم باکسی نبودم آخه طعم تلخ ازدست دادنNهنوز زیرزبونمه.
.......................................
......................................
.....................................
...................................
.................................
..............................
...........................
.........................
......................
..................
.............
.........
......
....
...............................
...................................
......................................
........................................
....................................
...............................
.............
...........
..........
.........
.........
..........
..............

خوشحا میشم بهم درخواست بدید.
ومهم ترازهمه نظربزارید واسم

BAY bay
ArTaM.r-fa (R-FA )    

نهایت عشق یارسوائی

درج شده در تاریخ ۹۳/۰۲/۲۲ ساعت 17:39 بازدید کل: 190 بازدید امروز: 188
 

دلنوشته

سلام

امیدوارم ازاین داستان خوشتون بیاداین داستان نه خیالی نه ساختگی بلکه برگرفته ازیک داستان واقعی ونه...... البته اسمهای2شخصیت اولوعوض کردم.

(درضمن ممنون میشم درآخر نظربزاریدبرام)

داستان ازاونجایی شروع میشه که پسری به اسم (پارسا)که حدود16ونیم سالشه برای دفع وباراول عاشق دختری میشه به اسم (سارا) خوشکللللل ونازالبته بدون آرایش البته بگم پارساخان هنوز اسم دخترکو نمیدونست وفقط میدونست یک سال ازش کوچیکترهودرس خونهوفقط فامیل وشخصیت پدرومادرشومیشناخت پارساهم تااونروزی که عاشق ساراشده بودنه کنجکاونبودواسه فهمیدن اسم ساراونه دلیلی میدونست اسمشوبدونه  حالاجلوترکه رسیدیم میفهمین که کجااسمشوواسه باراول شنیده بود.خلاصه پارسا سارارووقتی ازمدرسه تعطیل میشدوبادوستاش بودمیدید وهمینطوری بودکه دلبهش بسته شده بودپارسانمیتونست ازفکرسارادربیادواونم واسه باراول بیکی دلبسته بود خلاصه همینطورمیگذشتوپارسافقط صبحهاقبل مدرسه سارارومیدیدوبعدمدرسه اش که پارسا که قبلابزورصبح ازخواب پامیشدبه عشق دیدن ساراسحرخیزهم شده بود 1.2ماهی دنبال سارابود ودوستای ساراوخودسارابه پارسادیگه شک کرده بود اسمهای دوستهای ساراهم (نسترن.مهدیه.فرزانه)نام داشتن البته اینااسمهای واقعی دوستاش هستن خوب بزاریدهرکدوم وواسطون شرح بدم:

نسترن:دوست ورفیق فابریک سارابودوبهترین دوست ساراالبته درس خون زیباولی بی حجاب ولی باهیچکی دوست نمیشه چون یکیرودوستداره

مهدیه:ازبین3تادوست ساراازهمه بدترهستش میگم بدتریعنی بددهن.چشم سفیدتر.با2.3نفرهم دوست بوده و خوشکل البته باآرایش وازدوستای خرررررررررررپول سارا وولخرج

فرزانه:ازنظرخودش مذهبی اماازچشم بقیه آب زیرکارومرموز وکمی وخوشکل وازپسرامتنفراونم بدجوراصلابهتربگم به خون پسراتشنست

خوب حالاکه ایناروگفتم بریم سراغ بقیه داستان اقاپارسا که ازفکرسارابیرون نمیومد دیگه خسته شده بود تصمیم گرفت حرف دلشوبه سارابگه که البته خیلی تلاش کردکه یک موقعی به سارابگه که دوستاش نباشن ولی نمیشداخه سارادختری بودکه تاحالانه بفکراین بوده که باپسری باشه نه بهش فکرمیکرده وهمش توخونه میبودهودرس میخونده ساراتک دخترخانوادش بودهوتک فرزندخانواده بابای ساراهم توی دادگستری کارمیکردومامانشم خونه داره واقعازن خوبی البته ازنظرپارساخوب بهتربریم سراغ پارسای عاشق که تصمیم گرفته بودبه ساراحرف دلشوبگه که یکروز4شنبه وقتی ازمدرسه تعطیل شدن پارساافتاده بوددنبال ساراالبته ازقبل مهدیه دوست سارافکرمیکردکه پارسادنبال اونهوخیلی هم خوشحال بود ساراونسترن وفرزانه هم فکرمیکرددنبال مهدیه است اماوقتی وقتی مهدیه موقعیتی پیش آوردتاپارساسمتش بیادفهمیدنکه دنبال مهدیه نیستن آخه ساراونسترن ازیکطرف رفتن وفرزانهومهدیه ازیکطرفه وقتی پارساسمت ساراونسترن میرفت همگی فکرمیکردن که پارسادنبال نسترنه نسترنهم که ناراحت شده بودخواست باپارسابرخوردکنه نسترن بعدخدافظی کردن باسارایواش رفت سمت کوچه بالایی که باپارسابرخوردکنه مهدیه وفرزانهم که ازدورنظاره گر نسترن بودن که میخوادچیکارکنه وساراهم میرفت خونه اخه این موضوع واسشمهم نبوداصلاوفکرمیکردپارسادنبال نسترن امابعدخدافظی کردن نسترن ومنتظربودن نسترن تاپارسابیادسمت اون تابرخوردکنه باهاش دیدکه پارسا راهشوعوض کردهوبه سمت سارامیرفت اصلاهیچکی فکرشونمیکردساراوقتی فهمیدپارسادنبالشه خواست فوش بارپارساکنه ولی هیچی نگفت همینطورکه سارابه سمت خونه خودشون میرفت  پارسا2.3قدم عقبترازسارابودوازهمونجاحرف دلشودرحال راه رفتن به سارامیزدهمه حرفای پارساهم ازته دل بودوصادقانه ولی سارامحل نذاشت وفکرمیکردهمش الکی وواسش مهم نبود دوستای ساراهم که کپ کرده بودن وبه ساراوپارسانگاه میکردن داشتن ازکارپارساوگولزدن اونااتیش میگرفتن پارساهم که ناامیدنشده بودو1ونیم ماه تمام بازم دنبال سارامیرفت وحرف دلشومیزدساراهم محل نمیذاشت تااینکه خودسارانفهمیدکه پارساچجورخودشوتودل ساراجاکردهوساراهم عاشقش شده بودالبته کمترازپارساتایک چندمدتی گذشت وساراازکارای پارساخسته شده بود حتی مهدیه وفرزانه دنبال این بودن که  پارساروبسمت خودشون بکشن ومخصوصامهدیه حاضربودهرکاری کنه آخه کمترکسی پیدامیشه2ماه تمام هرروزدنبال سارابیفتهو بااونهمه بی محلی ناامیدنشه نسترن هم مهم نبودپارساواسش چون یکی دیگرودوستداشت خلاصه بعدکلی مدت سارابه پارسالبخندزدتو2.3روزوپارسافهمیدانگارساراقبول کرده باهم باشن روزسوم سارابعدیک نگاه کردن به پاساپارسادست بکارشدورفت روبروی ساراوشمارشوبهش دادالبته بایک دست نوشته عاشقانه پارساخدافظی که کردساراهم جواب خدافظیشودادپارساامیدش بیشترشدحتی بعدگرفتن شماره ازپارساتا2.3هفته به پارسازنگ نزد تاامتحانش کنه که پشیمون نمیشه پارسا اماپارساناامیدنشد حتی پارسافکرکردسارابایکی دوسته ولی بازم پشیمون نشد وهرروزرفت سراغ ساراشمارشوساراداده بودبه مهدیه وفرزانهو نسترن تاامتحانش کنن وببینن پارساباهاشون دوست میشه یانه ولی هرکارکردن نتونستن پارساهم یک چششمش بگوشی بودکه سارا بهش زنگ نزنه  ویکچشمش به دیدن سارابودبعد1.2ماهی که پارسادنبال سارامیرفت وگذشت سارابه خانوادش راجب تعقیب و...پارساچیزی نگفت یعنی یکچیزی جلوشومیگرفت وهمین باعث شدکه نگه خلاصه تواین مدت هم سارابه پارسادلبسته بودوهم فهمیده بودکه پارساواقعادنبالشه ودوستش دارن تااینکه تسلیم پارساشدوباهم دوست شدن که سارابااولین اس به پارسا خودشومعرفی کرد.

Description: 506281397.jpg

امیدوارم خسته نشده باشیداخه  داستان ازاینجابه بعدتازه شروع میشه و بهترین قسمتش و غمگین ترین جاش.

خوب وقتی سارابه پارسا برای باراول بهش زنگ زده بود تا1ماه ساراباپارساسردبرخوردمیکرد ولی ساراازاینکارش پشیمون نبوداخه میخواست پارسارومآیوس کنه وببینه واسه همیشه پیش هم میمونن یانه ولی پارسا عاشقترکه نشده بودهیچ جدایی ازساراواسش عذاب آورشده بود ساراهم تواین مدت پارساواسش شناخته شده بودوبهش ازهرکسه دیگه اعتمادبیشترداشت  وخلاصه6.7ماه گذشت عشق این2تاتوخیالهم باورش سخت بودهرکدوم دوری وجدایی ازهرکدومشون واسه هرکدوم عذاب آور بود پارساواسه سارابهترین هدیهاوگلهاروواسش میبردوتوی هفته1.2بارباهم بیرون میرفتن مثل پارک و... وساراهم همینطورهدیه واسه پارسامیگرفت البته ساراازهرچندمدت آوردن هدیه پارساناراحت بودکه سرهمین قضیه یک دعوای کوچلوکردن کهدعواهاشون به 1ساعت طول نمیکشیداشتی میکردن  دوستای ساراهم ازحسودی کردن وانحراف کردن پارسادست برنمیداشتن اگه دوستای سارامیگفتن پارسابایکی دوست یابااون دوسته باورش اصلانمیشد مهدیه هم عاشق پارساشده بود وهرکارواسه پارسامیکردتابسمت اون بیاد ولی پارسابس عاشق سارابودمهدیه روردمیکردویکطورقانعش میکردتابفهمه نمیتونه ازسارادلبکنهوبسمت مهدیه بره. رابطه ساراوپارسابدعمیق شده بودازخواهروبرادرنزدیکتردست زدن بهم واسشون عادی بودوهیچکدوم فکربدراجب هم نمیکردن حالابجاپارساساراعاشقترشده تاپارساوهیچکدوم نمیتونن  بکس دیگه ای فکرکنن 4ماه گذشت مهدیه هم کلادیوونه شده بود وبافرزانه نقشه یک کاری روکشیدن که خودددددنامردی بودکارشون  اما ساراهیچ وقت نفهمیدکارمهدیه وفرزانه بوده وفقط پارسافهمید ونخواست سارابدونه.

 مهدیه که تحمل نداشت ودیوونه شده بود.نامردیش اینبودکهه رفته ببود ازسیرتاپیاز قضیه  ساراوپارساروکف دست مامان ساراگذاشت  که فقط چندهفته باعث دوربودن ساراوپارسا ازهم بود وپارسااززبون مادرسارافهمیدکه مهدیه قضیه روگفته شایدفکرکنیدمامان ساراچه راحت بااین موضوع کناراومده ولی نع عذابی که تواین2.3 هفته به پارسا وساراواردشده بود تو2ماهی که پارسا دنبال سارامیفتاد 100برابربدتربودحتی بیشترامامادرسارابعدشنیدن موضوع ساراساراروازگوشی منع وخودش میبردتش مدرسه ونمیذاشت پارساوساراهموببینن و2.3بارپارساوساراازپشت بوم خونه همه دیگرومیدیدن  البته شاید باورنکنید ولی همش حقیقت خوب پارسا2باررودرروی مادر ساراقرارگرفت ویک توگوشی هم به پارسازدوتهدیدمیکردبه خاواده پارسامیگهو...ولی پارسااینچیزارونمیفهمیدکاراوتلاشهای هر2بلخره جواب دادو مادر ساراتسلیم ساراوپارساشدالبته نسترن هم این وسط نقش داشت آخه بامادرساراحرف زدوگفته بود که  رابطشون ازحدغیرمجازنگذشته تاحالا.خلاصه مادرساراکه قبولکردشرایطی هم گذاشت که دیدن اوناکمترباشه.زیادپرونشن. هرکارمیکنن به مادرسارابگن و.... خلاصه اونابازهم خوشحالیشونوبدست اوردن .

تولدساراکه میشدپارسایک هفته زودتر دست بکارمیشدوواسه سارابهترین هدیرومیگرفت توسط نسترن که یک رابط شده بودبین پارساهوساراوهدیه سارارویکجوری که سارانمیفهمیدتوی وسایلای سارامیذاشت  تاساراکه ناامیدبشه ازپارساکه خبرنداره از تولدش بعدناامیدشدن سارا.پارساخوشحالش کنه وبهش بگه تاسارا ازکجای اتاقش هدیشوبرداره  خلاصه ساراهیچ وقت ازکارای پارسا سردرنمیاورد خلاصه7.6ماه گذشت ورابطه این2تاخیلی خوب بود حتی نمیتونستن همونبینن یکروزتوی تعطیلات  پارساباخانوادش ویکی ازخانوادهای دوست باباش رفتن مسافرت البته پارساهرکاری کردکه نره نشد  پارساهرجاوهرشهرو...که میرفت واسه ساراسوغاتی یاهدیه میگرفت  تارفت پیشش بهش بهش بده البته  به سارانمیگفت.شباهم هروزبهم اس میدادن ودرروز1.2بارتلفنی درحد5دقیقه حرف میزدن اونم اگه موقعیتش میشد  یک شب که باساراحرف میزد بطورناگهانی تلفن قطع شدوپارساحالش بدشده بودودلشوره داشت که ساراچیشدتاصبح نتونست بخوابه  تااینکه صبح روزبعد ازخونه سارابه پارسازنگ میزنن وپارسابخیال اینکه ساراست تلفن وجواب میدهوکلی گله میکنه که دیشب چیشدی و.... بعدپشت تلفن صدای گریه میشنید بعدکه فهمیدمادرسارای قلب پارساتندمیزد رنگش سفیدشده بودکه چه اتفاقی میتونه افتاده باشه باکلی تلاش ازمامان سارامیپرسه مامان ساراهم باکلی مکافات گفت واسه سارادیشب چه اتفاقی افتاده اول پارساباورنمیکردولی بعد قسم خوردن مامان ساراوتوضیح دادن زیاد گوشی ازدست پارسامیفته اون لحظه  حال پارساخوب نبودکاراش و رفتارش باهم همخانی نداشت 4.5تاکاروخراب انجام میدادکه همین باعث شده بودباباباش دعواکنه ودرگیربشه واقعااون لحظه پارسانمیفهمیدچیکارمیکنه حالش خراب بودو کلی اشک میریخت وخیرء به یکجامیشد بزورباورش میشد ساراازپیشش رفته آخه مامان سارابهش گفته بود دیشب ساراکه داشته باهات حرف میزد توی آشپزخونه لیزمیخورهو سرش بسنگ میخوره  وبعدکه میبرنش دکترمیفهمن خونریزی داخلی کردهوبعد2ساعت ....پارساپشیمون بودپشیمون ازاینکه اون لحظه پیش سارانبودهوچراباهاش تلفنی حرف میزده که این اتفاق واسش بیفته حالش ازخودش بهم خورده بودتااینکه توی راه  تصمیم به خو.. میگیرهو 4.5بسته قرص میخورهو تااونم بره آخه زندگی واسش معنی نداشت توماشین بیهوش میشه ولی خداپارسارونبردوبرشگردوند بااینکه پارساحالش خوب شده بود ولی حالش اصلاخوب نبود.حالابایدبگم پارسادیوونه شده.

ازاینکه تاته داستان وخوندید ممنونم سعی میکن داستانایی که راجبش مثل اینو ازقضیه باخبرم واسطون بازم بیارم البته اگرشمابخواین منم ازداستانای خیالی متنفرم پس این داستانم خیالی نیست.امیدوارم خوشتون اومده باشه لطفانظریادتون نره .

· 

Top of Form

گاهی آدم به جایی می¬رسد که دست به خودکشی می¬زند!!!
نه اینکه تیغ بردارد رگش را بزند... نه...
قید احساسش را می¬زند

 

خدافض

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۳/۰۲/۲۵ - ۱۷:۲۱
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (0)