فراموش کردم
رتبه کلی: 2791


درباره من
تورکمنچای اوشاقیام
.
.
.
.


............................................
چه رسم جالبی است
محبت رامیگذارند پای احتیاجت
صداقت رامیگذارند پای سادگیت
سکوت رامیگذارند پای نفهمیت
نگرانیت رامیگذارند پای تنهاییت
وفاداریت رامیگذارن پای بی کسیت
.
.
.
وآنقد تکرار میکنند که خودت باورت میشه که تنها و بیکس و نفهم و................هستی
.
.
.
قانون و شجره نامه ی اینجا

ورود اطفال ممنوع



ورود بیماران فاقد چربی ممنوع


ورود سگ و گربه ممنوع


کشیدن دوخانیات سه خانیات ممنوع

توجه این مکان مجهز به دوربین مداربسته میباشد


لطفا میاین تو سیگارتون را خاموش کنید


چرت زدن ممنوع چون اینجا خونه خاله نیست



لطفا میخ واینستید چون چکش ندارم


نظر که میدین خواهشا خیلی توپ و باحال باشه


حتی شما دوست عزیز
فرشید بخشی ترکمانی (RAHGOZARTANHA )    

دختر عاشق

درج شده در تاریخ ۹۲/۱۱/۲۶ ساعت 11:02 بازدید کل: 140 بازدید امروز: 140
 

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ?? سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.

 

 

 


زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت:

 

فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست…

 

و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۲/۱۱/۲۶ - ۱۱:۰۳
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (0)