از تاریخ 1378 تا 1380 در تبریز بودم
من که هزار فکر و آرزو داشتم با انتقال سجاد به یکی از بنادر ایران تمام آرزوهایم ناتمام ماند

در طول دو سال زندگی در تبریز بمن خیلی خوش گذشت
بهترین روزها و بهترین ساعات زندگیم در کنار سجاد سپری شد
در آخرین روزهای زندگی در تبریز پسر دایی ام
تصادف کرد و مدتی در بیمارستان تبریز بستری بود
مهمان های زیادی در طول دو سال از میانه به خانه ما می آمدند و ما می رفتیم
و من در بهزیستی و سجاد در اداره خودشان روزگار را میگذراندیم
زندگی در تبریز در طول دو سال با تمام خوشی هایش بدلیل انتقال سجاد به بندر
غروب کرد و رفت تا در دیاری دور و غربت طلوعی دیگر بکند
چند بار پدر و مادرم برای دیدنم به تبریز آمدند
چند بار برادرانم و خواهرم برای دیدار از من به تبریز آمدند
و یکبار هم سالار بدری با برادرم با ماشین بزرگ آمدند
و خیلی جریانات دیگر
خاطرات دو سال در تبریز اگر از طرف نویسنده این مطالب عمری باشد
یک روز نوشته خواهد شد
و بدین سان زندگی میرود تا به پستی و بلندی های خود نزدیک بشود
ثریا محسنی
1380