درباره من با صدای بیصدا
مث یه کوه بلند مث یه خواب کوتاه یه مرد بود یه مرد با دستهای فقیر با چشمهای محروم با پاهای خسته یه مرد بود یه مرد شب، با تابوت سیاه نشست توی چشمهاش خاموش شد ستاره افتاد روی خاک سایهاش هم نمیموند هرگز پشت سرش غمگین بود و خسته تنهای تنها با لبهای تشنه به عکس یه چشمه نرسید تا ببینه قطره، قطره قطرهٔ آب، قطرهٔ آب در شب بیتپش این طرف، اون طرف میافتاد تا بشنفه صدا، صدا ... صدای پا، صدای پا ... |
____SaSha____
(
![]()
برچسب ها:
![]()
1
لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید. |
کاربران آنلاین (1)
|