
امشب میخوام بنویسم ولی نمی دونم از کجا شروع کنم
یعنی در واقع نمی دونم داستان از کجا شروع میشه
یه روز مثل همه روزای تکراری زندگیم چشامو باز کردم تیغو تو دستای خودم دیدم
یه جور حس ترس تمام وجودمو تسخیر کرده بود لرزه به تمام عضلاتم افتاده بود
ولی ترس و لرزم از مرگ نبود
ترسم به خاطر این بود که حتی با مرگم هم این جهنم تمومی نداشته باشه
تیغ تو دست راستت رگ دست چپو میزنی و تموم؟
این همه ی فکری که اون لحظه داری؟
اه این حالت تهوع دیگه چیه؟
حالت تهوعی که با فکر کردن به زندگی به من دست میداد
نقش پشتوانه رو تو کاری که میخواستم بکنم برا من بازی میکرد
فقط چند زخم سطحی نتیجه کارم؟ با دیدن خون به خودم جرات دادم که اینبار تمومه!
تیغ تو دست چپو اینبار رگ دست راست
حالت تهوع و سیاهی چشم به کمک میاد ناگهان یک زخم بر خلاف زخم های قبلی عمیق
سیاهی چشم و حالت تهوع به نهایتش میرسه
میخوای این چند سالی رو که زندگی کردی بالا بیاری
احساس سنگینی میکنی ؟
دیگه کنترل پاهاتو نداری؟
یواش یواش کل اعضای بدنت
حالا نوبت پلکهاست نمیتونی چشاتو باز کنی یعنی قدرتشو نداری!
اون لحظه یاد یه حرف افتادم که میگن موقع مرگ همه چی مثل یه فیلم از جلوی چشات رد میشه
ولی دروغه همش سیاهی مطلق
سیاهی بعد سیاهی
یا شایدم دروغ نیست درستهــ فیلم زندگی ما همش سیاهیه
یه حســـــ خوبـــــــ
به درکـــــ

خوشحالی از آزاد شدن
و یه سیاهیه عمیق دیگهــ
کم کم یه نور شدید احساس میکردم چشمامو با ترس باز کردم
نمیخواستم اون چیزی رو که میبینم باور کنم
اه این تخت بیمارستان و سُرم بود که دست منو به زندگی دوخته بود
دقیقتر که نگاه میکردم یه مشت آدم بودن که نمیتونستم تشخصیص بدم کی هستنــ
منتظر عذاب کشیدن دوباره من بودن
حس خوبـــ تمومــ!

مرگـــــ واقعیــــ
یکــ مدتــ بعد:
قید زندگی عادی رو باید زد چون اگه خودتم بخوای دیگه نمیشه
نگاه ها حرفای درگوشی اطرافیانت هرکدوم از صدتا فحش برات بدتره
دیگه نمیتونی آدم قبلی باشی اینجاست که مزه جهنم واقعی رو میچشی
با خود کشی که میخواستی بکنی دریغ از اینکه بفهمی زندگی قبلیتو کُشتی اون زندگی دیگه مرد
الان وارد دنیایی صد برابر عذاب آورتر شدی
انتخابت بین بد و بدتر
بدتر بوده باید بسوزی یا کارتو تکرار کنی که مثل دفعه قبل ناقص نمونهــ

عمر دست خداست نمیتونی کاری بکنی باید
بسوزی و بسازیـــ و بمیریــ