هوس كردم دوباره خاطرات م رو شخم بزنم و در دالان ذهن ام ، چند روز قبل رو دوباره طي كنم و خط هاي يادگاري كه روي ديوارش كشيدم رو مرور كنم:
وسوسهی کتاب اونقدر قوی هست که نتونی راحت ازش بگذری!
اعتراف میکنم: بارها شده مسیرچند دقیقهای پیادهروهای انقلاب رو، دو ساعت توی راه بمونم!
اعتراف میکنم: بارها شده ویترین کتابفروشیها کلی وقت ازم گرفتهن!
اعتراف میکنم: امسال کوچکترین انگیزهای برای رفتن به نمایشگاه کتاب نداشتم ولی...
وسوسهی کتاب اونقدر قوی هست که نتونی راحت ازش بگذری!
كه انگيزه پيدا شد ... ديدن يه دوست خوب ...
شنبه 17/2/1390 :
امروز بسي خوشبخت ام و به قول بعضي ها " همه چي آرومه ..."
از صبح در فكر ديدن دو دوست بودم ...
دوست ديرين ...
دوست نوين ...
ظهر راه افتاديم كه تا شايد بتونم جاي پارك پيدا كنم... اما ياد تپه هاي مملو از ماشين و صف طويل ورودي پاركينگ ... بي خيال شدم !!!
خانوادگي آمده بوديم... خواهرهاو برادرم ...گشتن با خانواده رو به دوستان ترجيح ميدهم..
چرا؟ چون بعدش پشيمون نميشم .. اما اينبار شايد با روزهاي قبل فرق داشت ...
چه فرقي ؟ در انتظار درك تفاوت آن بودم ...
ترافيك !!! بايد ديگه عادت كرده باشم اما هنوز هم با ديدن حجم ماشين هاو هجوم بوق ها، تاسف مي خورم اما امروز لبخند مي زنم چرا كه بروسوسه ماندن پشت اين صف هميشگي خيابان ها پيروز شدم...
با قدم گذاشتن در محوطه نمايشگاه مي شد بوي كتاب هاي كهنه مانده از سالهاي گذشته و کتاب های تازه یی که به رسم هر سال در دقیقه 90 از تنور چاپ در می آمدند و دوان دوان خودشان را به روی میز فروش انتشاراتی های معتبر می رساندند، رو حس كني و من درشكار چیزی بودم تا پیدا کنم و بخرم تا در طول این هزار کیلومتر تكراري که هرروز برمی گردم سر کار و زندگی ام و دو سه ماهی که خلاء بعد از نمایشگاه ، سرم را گرم کنم.
موج جمعيت خبر از شلوغي راهروهاي مارپيچ و ازدحام مقابل غرفه ها رو داشت ...
خبر جديد امسال اينكه خط هاي موبايل هم آنتن نداشت و من همچنان در جدال با تكنولوژي روز بودم تا شايد رد پايي از دوست تازه ام بيابم ...
با اينكه غريب بود اما گويي من گم شده بودم چرا كه او به معناي واقع جستجو، مرا يافت ...
دوست ..!
نمي دانستم چه بگويم ... اما حرف زديم ... گويي سالهاست كه آشناييم ... آشنايي غريب ...
چيزي كه در ذهن داشتم از روياي دوست ،
واقيعتي ديگر داشت ...
دنياي سادگي ..! صفا ..! صميميت ..!
بايد باور ميكردم كه هنوز هستند آدمهايي كه بوي سيب مي دهند ؟!!
هنوز هم انسان ها بي منت، محبت مي كنند ؟!!
به اين باور رسيدم كه نبايد كتابي در دست بگيري و سطر سطرش رو بجوي تا شايد درس انسان بودن و شخصيت يافتن را بياموزي ...
گاهي از لابلاي لبخند صادقانه ي دوستي مي شود زندگي را آموخت ..!
از نگاه بي رياي غريبي، مي شود آشنا جست ..!
ساعتي گذشت ... ساعتي بعداز آن هم سپري شد ...
بعداز مدتها لبخندم از روي تظاهر نبود ...
سادگي ام ساختگي نبود...
از بوي كتاب لذت مي بردم ... با اينكه انبوه كتاب ها زير اجساد ملاقات كننده ها دفن شده بود و سرانگشتانم هم براي تبرك به آنها نرسيد ...
و ديدار واقعي را به باري ديگر موكول كردم و حياط خاك آلود نمايشگاه را به اندروني وهم انگيز آن ترجيح دادم...
پابه پاي دوست جديدم كه ديگر غريب نبود، قدم زدم و از عطري كه در دستانم خود نمايي ميكرد، سرشار شدم...
شوق بچه گانه اش لذت بخش بود ...
غيرت غريبانه اش آرامش بخش بود ...
خصوصياتي كه ديگر در انتهاي واژه نامه ها، معنا داشت ...
و من آن روز حس كردم ...
او را و تمام بودن را ...
درس اميد داشتن و زندگي را، زيبا ديدن را در اولين ديدار از نمايشگاه، آموختم ...
زنگ پايان به صدا آمد ...
بايد كوله هاي خود را بربنديم و به خانه بازگرديم ...
همچون زنگ انشا كه به سرعت باد سپري مي شد اين ساعات گذشت ...
و چه خوب كه نوشته اي زيبا و ماندگار از آنها در قلب هايمان نقش بست ...
خوشحال م كه دوستي به معناي واقعي دوست، يافتم ...
در دنياي كه در جواب سلام ات، نگاه پليد و لبخند هوس آلود بدرقه راهت مي كنند، سلام بي توقع، كيمياست...
اين دُر گرانبها درميان شعاع بي نقاب آفتاب، شكار دقايق من شد ...
روي چمن محوطه نمايشگاه ، رفتن دوست آشنايم را به نظاره نشسته ام ...
چمن خنك را به مشت كشيده و زير لب نجوا ميكنم ...
_ " آيا دقايق خوشبختي تكرار شدني است ؟!! "