دوباره امروز،
از کوچه احساس ت می گذرم.
بغض ام هوای آزاد می خواهد.
یاد روزهایی که تو را داشتم.
آهسته قدم برمی دارم
تا مبادا
برگ های خزان زده خاطرات م،
از خواب بیدار گردد...
راه خانه خوشبختی را
گم کرده ام.
کبریت ها ی نیم سوخته هم
جاده را روشن نمی کند.
پنجره ای نمی یابم،
تا قطره های باران،
شمارش شود،
در بی قراری لحظه هایم.
گویی سوال دلتنگی م
پاسخی ندارد!
غربت دیدگان م
در این سرا،
آشنا نمی یابد!
گویی اشک های کهنه م،
جوی آبی بود،
در بدرقه راهم
که اینچنین آواره این کوی م.
آرام می گذرم !
تا صدای خسته قدم هایم،
از دنیای خواب آلوده ،
بیدارت نکند..!
نوشته : مریم.یعقوبی