خون می جهد از گردنت با عشق و بی رحمی
در من دراکولای غمگینی ست...میفهمی؟
خون می خورم از آن کبودی ها که دیگر نیست
در می روم این خانه را ، هرچند که در نیست
عکس کسی افتاده است در حوض نقاشی
محبوب من ، گُه میخوری مال کسی باشی
گُه میخوری با او بخندی توی مهمانی
میخواهمت بدجور و تو بدجور می دانی
هذیان گرفته بالشم بس که تبم بالاست
این زوزه های آخرین نسل دراکولاست
از بین خواهد رفت اما نه به زودی ها
از گردن و آینده ات جای کبودی ها
حل می شوم در استکان قرص ها در سم
محبوب من، خیلی از این کابوس می ترسم
زل می زنم با گریه در لیوان آبی که...
حل می شوم توی سوال بی جوابی که...
می ترسم از این آسمان که تار خواهد شد
از پنجره که عاقبت دیوار خواهد شد
از دست های تو به دور گردن این مرد
که آخر قصه طناب دار خواهد شد
از خون تو پاشیده بر آینده ای نزدیک
از عشق ما که سوژه ی اخبار خواهد شد
می چسبمت مثل لب سیگار در مستی
ثابت بکن هستم که من ثابت کنم هستی
سرگیجه دارم مثل کابوس زمین خوردن
روزی هزاران بار مردن ، واقعا مردن
بعد از تو الکل خورد من را مست خوابیدم
بعد از تو با هرکس که بود و هست خوابیدم
بعد از تو لای زخم هایم استخوان کردم
با هرکه میشد هر چه میشد امتحان کردم
خاموش کردم توی لیوانم خدایم را
شب ها بغل کردم به تو همجنس هایم را
رنگین کمان کوچکی بر روی انگشتم
در اولین بوسه خودم را و تو را کشتم
هی گریه می کردم به آن مردی که زن بودم
شب ها دراکولای غمگینی که من بودم
سیگار با مشروب با طعم هماغوشی
یعنی فراموشی .. فراموشی . فراموشی
دلخسته از گنجشک ها و حوض نقاشی
رنگ سفیدت را به روی بوم می پاشی
لیوان بعدی قرص های حل شده در سم
باور بکن از هیچی دیگر نمی ترسم
پشت سیاهی های دنیامان سیاهی بود
معشوقه ام بودی و هستی و .. نخواهی بود
................................................................................
1 / 6 / 1394
تقدیم به پری که تنها مخاطب خاص این شعرم بود...
(علیرضا)