رسـم فرهـاد گـزیـدم / شـور شـیـریـن نـدیـدم
به سـرو گفت کسـی : میـوه ای نمـی آری؟
پاسـخ داد: "آزادگــان تهیـدستـانـنـد
اینجا ابرهایش وقتی می بارند
نم نم بر روی دستانم
لمس میشود...
لحظه ی دیدن تو
در وفا هیچ کس استاد نیست
ولی در بی وفایی همه استادن
چطوری استاد !؟؟؟؟
فقط یک نکته میگویم قبول کن
عزیزم واقعا بی چشم و رویی !!!
از همان ابتدا دروغ گفتند!
مگر نگفتند که “من” و “تو” ، “ما” می شویم؟!
پس چرا حالا “من” این قدر تنهاست!
از کی “تو” اینقدر سنگ دل شد؟!…
اصلا این “او” را که بازی داد؟!…
که آمد و “تو” را با خود برد و شدید “ما”!
می بینی
قصه ی عشقمان!
... فاتحه ی دستور زبان را خوانده است ...
گفتی چشمها را باید شست!
شستم ولی . . .
گفتی جور دیگر باید دید!
دیدم ولی . . .
گفتی زیر باران باید رفت!
رفتم ولی او نه چشمهای خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید
فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت: "دیوانه ی باران ندیده"
نگو بار گران بودیم و رفتیم
نگو نامهربان بودیم و رفتیم
آخه اینها دلیل محکمی نیست
بگو با دیگران بودیم و رفتیم
بسلامتی اونی که بعد از سالها عشقشو پیدا کرد ولی وقتی دید دستاش تو دستِ یه غریبست و ساده ، گفت: خدا رو شکر که می خندید
به سلامتی زندگی که تنهائی دهن همه رو صاف کرده!
سلامتی همه کسایی که دلشون از یکی دیگه گرفته ولی واسه اینکه خودشونو آروم کنند میگن واسه غروب جمعست .
سلامتی روزی که درد، تنها حس مشترک کل تاریخ بشریت نباشه
آمریکایی ها تو فکر اینن که کی برن مریخ...
ما ایرانی ها نهایت فکرمون اینه که کی بریم تایلند !
سلامتی ما ایرانیا
به سلامتی دهقانی که پاییز رو از بهار بیشتر دوست داره
به سلامتی دریا که غم تمام ماهی های کوچولو رو با ابش میبره
فراموش کردنت کار سختی نیست!
کافیست دراز بکشم...
چشم هایم را ببندم ...
و برای هیمشه بمیرم...
کاش میشد
خون ِ رگان ِ خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگریم ...
بگذار هیچکس نداند،
هیچکس!
و از میان همهی خدایان،
خدائی
جز فراموشی
بر این همه رنج آگاه نگردد ! ...
دل ساده !
برگرد و در ازای یک حبه کشک سیاه شور
گنجشک ها را
از دور و بر شلتوک ها کیش کن
که قند شهر
دروغی بیش نبوده است (.)
. . . همچنان حالم خوب نیست !
احساس می کنم شکست خورده ام ،
در زمان ُ در عرض !
از که ؟ صحبتِ کس نیست ....
نمی دانم .... احساس می کنم ،
کلمه ی ابد ، گنجشکِ وجودم را محسور ِ چشمان ِ خود کرده است !
خدایـــا!
بیا قدم بزنیم...
سیـگار از من!
بــاران از تو!
کمر بسته ام به خودکشی ...
بیخیال هم نمی شوم ...
هم دست اند با من ؛
این سیگارهای تلخ و آن خاطـرات
راستش را بخواهی از موقعی که رفتی هیچ چیز تغییر
نکرده است،
- من هنوز قهوه می خورم
- سیگار می کشم
- پیاده میرم
هستم ؛ اما
- تلخ تر
- تنهاتر ...
من که خدا نیستم بگم ؛ صد بار اگه توبه شکستی باز آی … !
رفتی ” به سلامت “ . . .
هـــی کـــافـــه چـــی!
دستـــور بــده
سیـــگــار بیـاورنــد
مشـــروب و پاســور هـــم...
و مـــردهـای هــرز را دور میــز مــن جمـع کــن! ...
بگــو بنــوازنــد........
.
.
.
شایـــد غیرتــی شـــد و بــرگشت!!
نتـــــــــرس . . .
اگـــــــر همــــــــ بخـــــواهمــــــــ
از ایـــن دیــــــــوانـه تـر نمیــشومـــــــــ !
گفـــــته بودمــــــــ بی تـــو سخــــت میگــــــذرد بـی انـصـافــــــــ !
حـــــرفمــــــ را پس میگــیرمـــــــــ
بــی تــــــو انگـــــــار اصـلا نمـیگــــــذرد . . ..
قایم باشک بازی من:من چشم میزارم...تو برو گمشو....برای همیشه!
گفــت: اینقدر سیگار نکش، میمیری...
گفتـم: اگه نکشم میمــیرم...
گفــت:اگه بکشی با درد میمــیری...
گفتـم:اگه نکشم از درد میمــیرم...
گفــت:هوای دودی جلوی درد رو نمیگیره...
گفــــتم:هــوای صاف جلوی مرگ رو میــگیره؟
یک کم نگاهم کرد، گفــت: پس بکــش...
گفــتم: مرسی،تو ترکــم
هیچ قــــطاری از این اتــــاق نمی گذرد
من اینجــــا نشسته ام
و با همین سیـــــ ـگار
قــــطار می آفرینم
نمی شنـــوی ...!؟
سرم دارد سوتــــــ ــ ـ می کشد
خــــدایــا دیـدی؟؟!!!
کلی بـــــــاران فرستادی تـــا این لکه هـــا را از دلـــم بشویـــی...
...... من کـــه گفته بـــودم لکه نیست ،
زخــــــــــــــــــــــم است.
یه قلیون دو سیب...
یه سرگیجه ی ملس...
یه خیابون..
سرمای زمستون...
قدم زدن...
... 2نخ سیگار...
بغض و گریه...
همین!!!