فراموش کردم
اعضای انجمن(461) ارتباط با مدیریت انجمن طریقه آپلود عکس ، فیلم وموسیقی میانالی از نگاهی متفاوت طریقه قرار دادن موسیقی و کلیپ در مطلب
جستجوی انجمن
امین کریمپور (amin232 )    

باسبان ارزشهای معنویمان باشیم2

درج شده در تاریخ ۹۱/۰۶/۰۳ ساعت 14:02 بازدید کل: 643 بازدید امروز: 179
 

در شماره قبل گوشه ای از حرفهای شیرین و دل نشین ملا (محمد باقر خلخالی) را زدم و در قفس این مطالب عاجز، فریاد غربتش را همچون سالهای متمادی سر دادم. ولی انگار میراث فرهنگی نیازی به توجه نمی بیند. چون فریاد ما را بی جواب گذاشته و هنوز خبری از آنها نیست. شاید منظورشان این است که نیازی به ذکرنام و یاد ملا باقر نیست. شاید هم بودجه آنقدر دست به دست گشته که تهش چیزی برای ملای بی کس ما نمانده.

این بار که سر مزار ملا بودم از ترس ریختن قبرش آرام سنگ به مزارش کوفتم تا فاتحه ای بفرستم، از شرمم زود بلند شدم راه بیفتم، دیدم یکی آرام گفت:

«فنون معرفتن خالیم من ***  محمدباقر خلخالیم من»

آری باز هم ملا بود با آن عمامه پر وصله، با آن ردا و قبای پاره  ولی تمیزش و نعلین های وصله زده و زوار در رفته اش، این بیت آنقدر وجودم را لرزاند که سرم را پایین انداختم و با سکوت خواستم راهی شوم که دیدم گفت: کجا می روی رفیق نیمه راه !؟ گفتم: آقا من شرمنده ام، داد مظلومیتت را سردادم، سعی کردم بشناسندت، ولی انگار این روزمرگی علاوه بر مسئولین، گوش اهالی را نیز کر کرده است، همه منتظر اعلام یارانه اند و حمله به سوی عابر بانک و نوای خوش تر از صدای پول آرامشان نمی کند. در ضمن  خرداد آمده ملا! وقت امتحانات است باید مطالبی را که استادم آموخته از ادب و معرفت نقاشی کردم تحویل دهم.

گفت: چندم مکتب خانه ای؟ گفتم: همان مکتب دیروزی شما، دانشگاهی شده است پر از علما و ادبا! پدر علم و معرفت را درآورده ایم. بعد، از زرق و برق دانشگاه و حال و هوایش گفتم، از ادب و معرفت بچه ها، از حجاب و پاکی دختران و از پسرانی که آنقدر عاشق دانشگاه و درس و کلاسند که حتی وقت شانه کردن موهایشان را هم ندارند و با موهای درهم و سیخ سیخ تا شب توی دانشگاه دنبال علم و ادبند!؟ گفتم جایت خالی ملا، دانشگاه هم فقط فضایی برای جناح و جنجال نیست. فقط یک فیلتر دارد آنهم شایسته سالاری؟!؟ نه قصوری، نه استاد بی سوادی، نه سفارشی برای نمره و نه ...! فقط و فقط علم است و معرفت.

یقه ام را چسبید که فلانی، مرا هم با خودت ببر تا هم فضای شهر را ببینم و هم با دانشگاه و فضای علم و معرفت جدیدتان آشنا شوم. گفتم: ملا بی خیال، همینجا بمانی، از هرجایی صلاح تر است. بیایی هوایی میشوی. بیای دل آزرده میشوی. گفت:«بسیار سفر باید تا پخته شود خامی». در اعماق وجودم ترسی بود که چه خواهد شد. اگر ملا ببیند که مکتب های ادب ویران شده و دانشگاه هایی قد علم کرده اند که درآن، آنچه اثری از ایشان نیست ادب و معرفت است. نگران بودم.

اما نمی توانستم اینگونه هم بگذرم. باید ملا را با خودم می بردم تا به رخ همــــگان بکشم و بگــــــــویم که چندین دهه پیش، در گوشه کنار همین آبادی، مردی می زیست که هنوز که هنوز است جسارت می خواهد هم پای ایشان گام برداشتن و کم اند کسانی که بدانند او که بود؟ سوار پیکان خسته و زوار در رفته سید شدیم تا بسوی میانه راهی شویم، جایتان خالی رنگ ملا شده بود عین گچ. مگر سوار می شد! هی سراغ قاطر و پالونو و زین میگرفت،  گفتم ملا تکنولوژیست! سوار شد راهی شدیم، تازه اول کار است، گوشیم زنگ خورد بازهم ترسید، ملا! علم پیشرفت کرده، نترس. صدا ردو بدل می کند. اسمش همراه است «هیچکس تنها نیست»

و وقتی اس ام اس زدنم را دید گفتم، فقط تبادل علمیست. گفت: عجب علم فراوانی که دائم در حال تبادلید. ماشین ها، خانه ها، آدم ها، مردها، زنها به چشم ملا، عجب عالمی بود، ملا بود و هزاران سئوال بی جواب، ملا بود و هزاران ابهام که ما جوابگویش نبودیم، فقط گفتم:  ببین و ساکت باش و قضاوت کن که آن دخمه صلاح است یا این شهر پر زرق و برق؟

نزدیک ورودی شهر شدیم از سمت پلیس راه وارد میانه شدیم با انگشتم به دانشگاه اشاره کردم، گفتم ملا!  این یکی از بخشهای دانشگاه است و به ساختمان مرکزی اشاره بیشتری کردم. ملا عجله داشت برای دیدن دانشگاه. گفتم اینجا چای خانه ای داریم.

استراحتی کنیم، بعد راهی میشیم. در کنار یک چایخانه نزدیک دانشگاه توقف کردیم عده ای جوان مشغول صرف چای و قلیان  بودند هرکس طرفی پهن و پلاس بود به ملا بفرما زدم و در تختی جایش دادم. قهوه خانه چی را صدا زدم. هرچه گفتم، ملا گفت تا گرسنه نباشم چیزی نمی­خورم. جایتان خالی باهم چند استکانی چایی خوردیم، ولی همه داخل قهوه خانه با گوشه کنایه ملایمان را نشان می دادند. طرز لباسهایش و... برخوردهای که منشاء گستاخی داشت نه معرفت و ادب. بویی از احترام نبود، ملا اعتراض کرد و گفت: زمان ما جلوی بزرگتر زانوی احترام می­زدیم، چایخانه قداست داشت. جلوی بزرگتر پا دراز کنیم، محال بود. دم ظهر بود دیدم به آسمان نگرسیت وضو ساخت و آرام در کنج چایخانه به مناجات با معبودش مشغول شد. انگار از جنس ما نبود، نمازش که تمام شد گفتم قیلوله ای بکن تا برویم دانشگاه. بعد زنگ زدم برایش لباس آوردند. جامهء نورا به تن کرد و آرام بخواب رفت. اطرافیان آنقدر سوال پیچم کردند که زدم بیرون، کنار خیابان ایستاده بودم. نیم ساعتی که گذشت، دیدم هراسان صدایم زد:«آقا سراب» سریع خودم را رساندم. گفت عازم شویم. با هزار مصیبت از کنار لات و لوت های چایخانه بیرون کشیدمش. آمدیم ورودی دانشگاه...

 

در شماره های بعدی ماجراهای ملا را در شهر دنبال خواهیم کرد...

 

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۱/۰۶/۰۵ - ۰۰:۴۸
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (1)