از قضا روزی مرا شد سوی قبرستان گذار
دیدم اندر خواب حسرت خفتگان بی شمار
گلشنی ، اما ز تاراج فنا اندر خزان
گلسِتانی خوش ، ولی پژمرده اندر نوبهار
هر طرف زیبا رخی شمشاد قد ، عناب لب
رو بخاک افتاده از تیغ اجل بی برگ و بار
تازه دامادان شبستان عدم را کرده فرش
در گذار نوعروسان باز چشم انتظار
نوعروسان گشته هم آغوش با داماد مرگ
خال بر اعضا ز مور و چنبر گیسو ز مار
یک طرف مستان جام نخوت و جهل و غرور
سر برآورده بزیر خاک از خواب خمار
آندر آن گلزار ناکامی شدم سر گرم سیر
کرده بر احوال یک یک باز چشم اعتبار
جمله را خاموش دیدم از سخن گفتن ولیک
شرح حال خود نمودندی از این بیت آشکار :
السلام ای بعد ما آیندگان رفتنی
بر شما خوش باد این غمخانه نا ماندنی...