

این منم همان که هست
در- من-
و می نگرد به من
چون صخره آرام و مغرور
شلاق می خورم از باد و باران
خسته ولی هوشیار
تنها و با عشق بیگانه
می گریم در دل
و مرده در نقش خویش


با دل صنوبری
ولی لرزان چو بید
می نگرم حقارت دنیا
و رسیدن بهاری بی سرانجام را
در انتظار فصلی نو
بر آمده برزخ فصلهای تکراری
رها از ازدحام بی قراریها
ظلمت فاصله های تقدیر
مقام من تجلی سمفونی هستی
و همچون آناهیتا
سوار بر شیر
می سرایم بر عشقی اهورایی
ولی می ترسم
از-ارتداد-خویش
در سکوت مبهم عبور


صدای پای لحظه ها را
در تیک تاک ساعتی می شنوم
که بر دیوار عادت زندگی آویزان است
تیک تاک
صدای پای لحظه هاایست
که از زندگی من می گذرد
عبور لحظه ها عبور از زندگیست
و من
زودتر از زندگی به پایان خواهم رسید


