فراموش کردم
رتبه کلی: 450


درباره من
یشتر داستانهای اجتماعی می نویسم
بگذارید حرفهایم را آنطور که دلم می خواهد بنویسم نه آنطور که دیکته می شود .
حرفهایم نه ابهام دارد و نه ایهام .ساده می نویسم ساده بخوان
با تشکرات قبلی و قلبی : فرامرزی
ف.فرامرزی (anima )    

اندر حکایت من و ...

درج شده در تاریخ ۹۱/۰۳/۰۷ ساعت 09:19 بازدید کل: 1046 بازدید امروز: 210
 

بالاخره از بند اجباری و خرده فرمایشات مافوق های درجه دار خلاص شدم و رخت مقدس نظام رو تو صندوقچه ی فلزی انباری جا دادم و قفلش کردم سه شب بود که تو خونه و توجمع فامیل و شلوغی خونه کیف می کردم بزم عاشیق براه بود فک و فامیل خوش طینت ما تا امعاء و احشاء گوسفند قربونی تموم نمی شد قصد نداشتند زحمتو کم کنند ننه بابای بیچاره ی ما هم که همه جوره باید جور تک پسرشونو می کشیدن

بعد از شام شب سوم درست درهنگام صرف چای و شیرینی ودر میان غلغل قلیونهای چاق شده عمه خانم بزرگ خاندان صفری اعلام فرمودند: وختشه برای شازده پسرمون آستین بالا بزنیم و دومادش کنیم

من از خدا خواسته ؛,نیشم تا بناگوش  باز شد  که والده مکرمه نیشگونی از پهلوم گرفت و با یه آخ نیشمو بستم

و ایشون فرمودن: حالا شما کسیو در نظر دارید؟

عمه خانم بادی به غبغب انداختند و تکونی به هیکل درشتشون دادن و گفتند: دختر کوچیکه ,زیور همسایمون عینهو پنجه ی آفتاب می مونه

بابا خریدارنه وراندازم کرد و گفت: البته حمید منم یلیه برا خودش

هندونه های بغلم این بار زیادی درشت بود با نیشگون ننه گذاشتمشون  کنار

بابا ادامه داد : البته آبجی ریش و قیچی دست شما هرگلی زدین به سر خودتون زدین

و سبیلهای کلفتشو تابی داد و پک محکمی به قلیونش زد

و به یک باره صدای جیغ و داد و فریاد و دست زدن همه ی خونه رو برداشت: مبااااااااااااااااااااااارررررررررررررررکککککککککککه

نمی دونم بخاطر دامادی من خوشحال بودن یا بخاطر این که چند روز بیشتر مفت خوری می کنند !

فردای اون روز ؛عمه خانم و ننه و خاله و زندایی و زن عمو و خاله جون چارقدشونو سر کردند و بله....

:ننه یه چیزی می گم یه چیزی می شنفی دختره عینهو پنجه ی آفتاب می مونه لپاش گلی و لباش غنچه چشاش مثل چشمای آهو

دهنم از این همه جمال و کمال باز مونده بود حالا که اینقد قشنگه بسم الله

و سه سوت دامادشدم صیغه محرمیت که خونده شد منم در عطش دیدن این مهپاره جلز و ولز می کردم فردای روز نامزدی یه مشت روغن زرد به موهام مالیدم و چربی دستامو به سر وصورتم ماساژی دادم و نگاهی به هیکل خوش فرم خودم و پوست صورتی خودم کردم :نه بابا من خوش تیپم 

ننه یه تحفه و یه جعبه شیرینی رو لای یه بقچه پیچید و داد دستم و سوار بر خر مراد چهار نعل تاختم به سمت کوی یار

مادر زن گرامی با دق الباب بنده فی الفور درو باز نمودن و بقچه رو تحویل گرفتن:خوش اومدی

و منو به اتاق گوشه ی حیاط راهنمایی کردن

نیم ساعتی اتاقو متر کردم و این و اون پا کردم و گلهای قرمز قالی رو شمردم تا این که بالا خره مادرزن گرامی با یه فنجون چای رنگ پریده خدمت رسیدن : زیباجون تو حمومه . بهتر یه روز دیگه بیای آخه بچم خیلی طول می کشه خودشو بشوره

چای سردو سر کشیدم و با شونه های آویزون خدافظی کردم ...

فردای اون روز  دوباره خودمو روغن مال کردم و ننه یه بقچه دیگه دستم داد و من مشتاق تر از دیروز راه افتادم

یه تشر به قلبم زدم:هیس  لامصب د آروم بگیر

 مادرخانم با یه لچک گنده و دامن گلدار بلندش انگاری پشت در منتظر باشن در نزده درو واکردن

بقچه رو از دستم قاپیدن و به اون اتاق دیروزی اشاره کردن

منم عینهو گوسفند که آغل خودشو بلد باشه با سر پایین راه افتادم

از تصور زیبا با اون لپای گلی و لبای غنچه ش قند تو دلم آب میشد

ساعتی بعد مادر زنم با باقی چای دیروز سر رسیدن : زیبا دستش تو حناست

دست از پا درازتر عازم خونه شدم

 

ادامه دارد

 

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۱/۰۳/۰۷ - ۰۹:۲۹
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (0)