فراموش کردم
رتبه کلی: 450


درباره من
یشتر داستانهای اجتماعی می نویسم
بگذارید حرفهایم را آنطور که دلم می خواهد بنویسم نه آنطور که دیکته می شود .
حرفهایم نه ابهام دارد و نه ایهام .ساده می نویسم ساده بخوان
با تشکرات قبلی و قلبی : فرامرزی
ف.فرامرزی (anima )    

اندر حکایت من و...

درج شده در تاریخ ۹۱/۰۳/۰۸ ساعت 19:45 بازدید کل: 1111 بازدید امروز: 187
 

یه هفته هر روز میرفتم و زیبا خانوم  یا دستش تو حنا بود یا حموم بود و یا خواب بودن

حلواهایی که از غوره ها ساخته بودم رو دستم باد کرده بود

پارچه های توی چمدون چوبی ننه هم ته کشیده بود

آخر هفته به اتفاق ننه رفتیم سراغ عمه خانوم تا مرحمی بذاره رو دل بی صاحب بنده

عمه خانم فرمودن: عمه فدات بشه لابد رونما می خواستن

ننه ماهم که تا حالا عروس نداشته با دستپاچگی گفت: یعنی هفت قواره پارچه پیرهنی زربافت برا رونما کافی نبوده ؟

عمه خانم نگاه طلبکارانه ای به ننه جون انداخت و گفت: زن داداش شما دیگه چرا؟ یه تیکه طلایی جواهری برا عروست بگیر همین فردا بریم باهم بریم دیدن عروس گلمون

خلاصه شور و مشورت بالاخره یه انگشتر فیروزه خریداری شد 

اون شب تا صب خوابم نبرد : یعنی بالاخره مهپاره ی خودمو می بینم؟

فردای اون روز به اتفاق عمه خانم و ننه جون را افتادیم

مادر خانم که از غیبت دیروزمون گله مند بود با اخم چشم غره ای بمن رفت و روی دستهای خالیم زوم کرد

گمونم ته دلش فحشم داد

اتاق مهمون رو نشونمون داد و رفت ببینه تو قوریشون از چند روز پیش چایی مونده  یا نه؟

چاییشون مث ادرار گوساله ی طلایی ما بود زردنبو و کف آلود

یه ربعی گذشت عمه خانم  صداشو بلند کرد که ما برای خوردن چایی نیومدیم

زیبا جون بیاد این طفلک یه نظر نشون کرده شو ببینه

نه خیر!

باز خبری نشد

عمه خانم و ننه جون پاشدن رفتن به طرف اندرونی

و بالاخره بعد از دقایقی زیبا خانم تحت الحفظ و با ملازمت دو چریک قدر قدرت لای در پیداشون شد

سرمو انداختم پایین و در حالیکه عرق شرم از سر و روم می ریخت و مرتب رنگ به رنگ می شدم

با زانوهای لرزان به احترامش بلند شدم

مادرشون با یه ظرف میوه پشت سرشون ظاهر شد

دزدکی نیگاش کردم هنوز به قیافش نرسیده بودم قند تو دلم آب میشد

دامن بلند گلدارشو دیدم  و بعد بلوز قرمزشو قدش بلند بود هم قد عمه و دستای  کشیده و سفیدش رو بهم قلاب کرده بود و انگشتر فیروزه هم تو انگشتش می درخشید

خیار و آلو و زردآلو و سیبها رو ننه پوست می کند و ما می خوردیم

بالاخره دیدمش و حلقه ی خیار پرید تو گلوم  آ

مردمک چشای درشتش  می رقصید 

نه

نه

می درخشید مث چشای گربه

با چشم و ابرو ایما و اشاره می کرد

و یهو حمله کرد به پوست میوه ها و بطرز وحشیانه ای پوستها رو با دوتا دستش  تو دهنش میذاشت و نجویده قورتشون می داد

ننه جون رنگش مث میت شده بود

عمه جون سرخ شده بود

مادر زن گرامی سرخ و سفید می شد و لب ور می چید

منم با دیدن این صحنه دوتا پا داشتم  دوتا پای دیگه هم  قرض کردم و پابرهنه از خونه ی یار فرار کردم

و عطای دومادی رو به لقایش بخشیدم

 

 

 

 

 

 

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۱/۰۳/۰۸ - ۲۰:۱۴
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
2
1 2


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (0)