18
روزبه بخاری نفتی اتاق را روشن می کند. پتوی روی مادر را بالاتر می کشد. کنار مادر می نشیند.
روزبه: خب مادر. دیدی بهت گفتم حموم کنی سر حال میشی.
مادر لبخندی می زند. کتابی که در دست دارد را برای مادر می خواند.
روزبه: «ناهید تمام روزها را به امید چنین روزی گذرانده بود. حتی خورشید هم رنگ تازه ای داشت. گنجشک ها جیک جیکشان بوی زندگی می داد...»
صدای در شنیده می شود. روزبه کتاب را می بندد. به سمت در می رود. در را باز می کند. پسری خوش تیپ و قد بلند است. قدری بزرگتر از روزبه است. با هم رو بوسی می کنند.
-سلام آقا روزبه. احوال شما.
-روزبه: سلام آقا مجتبی. چطوری پسر؟ کی اومدی؟
19
مجتبی داخل اتاق نشسته است. روزبه سینی چای را جلوی او می گیرد. مجتبی بر می دارد.
-ممنون.
-بدون قند می خوری؟
-(با خنده)راست میگی. یادم رفت قند بردارم. مگه شما جوونا حواس برای آدم میذارید.
روزبه کنار مجتبی می نشیند.
-خب دیگه چه خبر تعریف کن.
-راستش شنیدم مادرتون حالش بدتر شده خیلی ناراحت شد.
-آره بنده خدا خیلی اذیت شده.
-خبر مدرسه نرفتنت هم خیلی ناراحتم کرد.
-شبانه ثبت نام کردم. یک ماه دیگه امتحاناته. آماده نیستم.
-هیچی نخوندی؟
-بعضی درس ها رو میتونم خودم بخونم. اما درس هایی مثل ریاضی و زبان سخته.
-آره واقعا بدون کلاس و معلم سخته.
-راستی مجتبی تو درست تو دبیرستان هم خوب بود. درسته؟
-هِی. بدک نبود.
-حالا هم سربازیت تموم شده و برگشتی.
-خب.
-خب کی بهتر از شما؟
-من؟ آخه...
روزبه دستش را به سمت مجتبی دراز می کند.
-بزن قدش دیگه بزن قدش معطلش نکن.
-ولی آخه...
-روت میشه دستم رو رد کنی؟
-ولی یه شرط داره
-بفرما؟
-در عوض تو هم باید سفال گری یادم بدی.
-(با خنده) ولی من خودم هم خیلی وارد نیستم.
-تا حدی که بلدی. قبوله؟
-باشه.
مجتبی با روزبه دست می دهد. مادر لبخندی می زند.
19
روزبه و مجتبی در کارگاهند. تعداد زیادی گلِ پلاستیک شده روی میز بزرگ وسط اتاق چیده شده است. مجتبی، دو تا دو تا، گل ها را به روزبه می دهد. روزبه آن ها را در انبار کوچک انتهای اتاق می چیند. درِ انبار گل رو به بال باز می شود. ارتفاعش حدود 75 سانتیمتر است. طول و عرضش هم یک متر مربعی است.
-مجتبی: انبار اولی رو خودت تنها پر کردی؟
-روزبه: بله چطور مگه؟
-واقعا کار سختیه.
-علاقه داشته باشی خستگی نداره.
-چرا دو تا انبار دارید؟
-وقتی از گل های یه انبار استفاده می کنیم. اون یکی انبار رو پر می کنیم.
-یعنی همیشه گل برای کار کردن هست.
-درسته. اصلا گل هر چی بمونه بهتر میشه. چسبندگیش بیشتر میشه. خشک که بشه ترک بر نمیداره.
-جالبه.
روزبه آخرین پلاستیک های گل را هم در انبار می چیند. درِ انبار را می بندد. به طرف میز گچی می رود. کنار میز گچی می ایستد. روی میز گلی پهن کرده است. گل را ورز می دهد.
-روزبه: گل بمونه بهتر میرسه. میگن در چین قدیم، یه نسل برای نسل آینده گل آماده میکرده.
-عجب. یعنی مردم از گل هایی که پدراشون تهیه کرده بودن استفاده می کردن؟
-بله و اون نسل هم برای نسل بعدی گل می ساختن.
-خیلی جالبه
روزبه بعد از چند دقیقه ورز دادن، با قطعه سیمی گلوله گل را از وسط می برد.
-روزبه: ببین مجتبی این حباب ها رو می بینی که وسط گله.
-آره.
-وقتی گل پخته میشه این حباب ها بزرگ می شن. سفال ترک می خوره.
-باید چکار کنیم؟
-باید اینقدر گل رو مالش بدیم که وقتی می بریمش حبابی داخلش دیده نشه
-واقعا سفال سازی هم دنیایی داره ها.
20
خروس می خواند. هنوز هوا روشن نشده است. روزبه پشت میزش نشسته است. سرش را روی کتابش گذاشته است. خوابیده است. چشم هایش را باز می کند. نگاهی به ساعت مچی اش می کند. سری به مادر می زند. دست بر پیشانی اش می گذارد. پتو روی پایش دور شده است. درستش می کند. بلند می شود. وضو می گیرد. نماز می خواند. با ظرف آب و پنبه ای به سمت مادر می آید. مادر بیدار است. سرش را کمی بالاتر به دیوار تکیه می دهد. پنبه را در آب می زند. چشم و صورت مادر را آرام می شوید. آفتابه و لگنی از گوشه اتاق می آورد. دست های مادر را می شوید. به آشپزخانه می رود. سینی صبحانه را می آورد. کنار مادر می گذارد. برای مادر لقمه می گیرد.
21
در می زنند. روزبه با دست گلی از کارگاه بیرون می آید. دستش را زیر شیر حوض می شوید.
-روزبه: بله. اومدم.
دم در می رود. در را باز می کند. زنی با دختر سیزده چهارده ساله ای دم درند.
-زن: سلام آقا روزبه. خوبی پسرم.
-روزبه: سلام سمیرا خانم. خوب هستید؟ بفرمایید بفرمایید تو.
روزبه به سمت اتاق مادر می رود.
-مادر! مادر! سمیرا خانم اومدن.
22
سمیرا و دخترش کنار مادر نشسته اند. بشقاب های میوه و چاقو کنارشان است. روزبه سینی می آورد استکان های چای را جمع کند.
-سمیرا: (رو به مادر) این چند مدت شهرستان بودم. مادرم مریض بود. امروز صبح رسیدم. وقتی افسانه تلفنی حالتون رو بهم گفت، خیلی دلم سوخت. گفتم خاک بر سر من که اسمم همسایه است. حداقل اونجا نیستم بتونم کمکی کنم. همین راهمه که رسیدم. هنوز لباسام رو هم عوض نکردم. گفتم یه سر بهتون بزنم.
مادر با تکان دادن سر از او تشکر می کند.
روزبه استکان های جمع شده را به سمت آشپزخانه می برد. برمی گردد.
-سمیرا: (رو به روزبه) خلاصه پسرم هر وقت کاری داشتی تعارف نکن. خواستی بری بیرون. خواستی بری شهر خرید کنی، بگو تا من یا افسانه بیایم پیش مادر. کار دیگه ای هم بود تعارف نکن. (رو به مادر) خب همسایه من دیگه برم. خیلی مزاحم شدم.
مادر سعی می کند قدری خود را بالاتر بکشد.
-نه حاج خانم راحت بخوابید ناراحت میشم.
سمیرا دست مادر را می بوسد. مادر هم دست او را می بوسد. سمیرا و دخترش از اتاق خارج می شوند.
23
مجتبی در کارگاه مشغول ورز دادن گل اند. روزبه وارد کارگاه می شود. پاکت کادویی را کنار محتبی می گذارد.
-مجتبی: این دیگه چیه؟
-روزبه: شیرینی دیپلممه. یعنی در واقع شیرینی زحمت هایی که برام کشیدی.
-بابا معرفت. دستت درد نکنه. غافلگیرم کردی. حالا چی هست؟
-باید خودت بازش کنی.
-مگه نمی بینی دستم گلیه.
-خب می شوریش.
مجتبی سری تکان می دهد. زیر شیر آب دستش را می شوید. با حوله دستش را خشک می کند. به سمت کادو می آید. کاغذ آن را با احتیاط باز می کند. یک دفترچه خاطرات است.
-مجتبی: سلیقت هم که بد نیست.
یک کارت پستال هم آن جاست. روی آن با خط زیبایی نوشته شده: «مجتبی جان! به خاطر این سه سال یک دنیا ممنونم.»
-بابا این کارها چیه؟ خب من هم در عوض از شما سفال گری یاد گرفتم.
چشم مجتبی به دو سکه درون کادو می افتد.
-مجتبی: واقعا رفتی دو تا سکه رو برای من خریدی؟ نه من قبول نمی کنم. این دفترچه و کارت رو برمی دارم. سکه ها مال خودت.
روزبه همه هدیه ها را در جعبه اش می گذارد. آن ها را به دست مجتبی می دهد.
-اگه دیگه حرفش رو بزنی ازت ناراحت میشم. اینا برای زحمت یک روز تو هم کافی نیست.
-خب آخه تو با این وضعیت مادر و داروهای گرون قیمتش...
-نه خدا رو شکر از وقتی سفال گریمون راه افتاده تا حدی مشکلاتم حل شده. دستم به دهنم میرسه.
-ولی واقعا ممنونم. از ته دل می گم.
روزبه لبخندی می زند.
به علت هزینه های بالا ممکن است سایت از دسترس خارج شود.
لطفا ما را در اینستاگرام دنبال کنید.