3
شب است. مادر در بستر است. روزبه کنار او مطالعه می کند. بهروز هم مشغول اتو کشیدن لباسش است. صدای مردی از حیاط می آید.
یا الله یا الله آقا روزبه بهروز خان بیدارید؟
مادر: فکر کنم آقای دکتره. مادر بگو بفرما.
مادر روسریش را درست می کند. بهروز لباس هایش را به اتاق دیگر می برد. روزبه به طرف در ورودی اتاق می رود.
روزبه: سلام آقای دکتر بفرمایید بفرمایید خوش آمدید.
دکتر: سلام آقا روزبه گل. احوال شما.
دکتر با روزبه دست می دهد.
ممنونم بفرمایید
اجازه هست
بله بفرمایید
با اجازه
دکتر وارد اتاق می شود. مادر به سختی می نشیند.
دکتر: سلام حاج خانم بهترید ایشالّا.
مادر: سلام ممنونم آقای دکتر از مرحمت شما. خوش اومدید.
دکتر: تا این پسرای گل رو دارید نگران هیچ چی نباشید.
مادر: ممنونم خدا بچه های شما رو هم نگه داره.
دکتر شروع می کند به معاینه مادر. گاهی با ناراحتی سرش را تکان می دهد.
روزبه برای دکتر چای می آورد. دکتر قندی در دهان می گذارد. قدری چای می خورد. نگاهی به ساعتش می کند.
دکتر: آقا روزبه برادرت کجاست؟
روزبه: همینجاست. بهروز! بهروز
بهروز از اتاق بغلی می آید.
بهروز: سلام آقای دکتر.
دکتر: سلام آقا بهروز. چطوری مرد؟
بهروز: ممنونم. شما خوب هستید؟
دکتر: ممنونم.
دکتر استکانش را زمین می گذارد.
دکتر: خب حاج خانم فرمایشی ندارید. ایشالّا داروهاتون رو سر موقع بخورید. دست به سیاه و سفید هم نزنید.
مادر: لطف کردید آقای دکتر. خدا خیرتون بده.
دکتر: خدا حافظ
مادر: خوش اومدید. به سلامت
بچه ها دکتر را بدرقه می کنند. دکتر در حیاط مکثی می کند.
دکتر: ببینید بچه ها! شما دیگه مرد شدید. فکر می کنم باید بعضی چیزا رو بهتون بگم. مادرتون دچار یه بیماری لاعلاجه. هر روز هم حالش وخیم تر میشه. باید از این به بعد بیشتر مراقبشون باشید.
صدای گربه ای توجه آن ها را به خود جلب می کند. بهروز گربه را پیشت می کند.
روزبه: آره قبلا دست به طاقچه می گرفت و بلند می شد. تازگی ها دست به طاقچه هم نمی تونه بایسته.
دکتر: آرهو مادرتون باید یه پرستار دائمی داشته باشه.
بهروز: خب من و روزبه که هستیم.
دکتر: نه منظورم اینه که کسی باید بیست و چهار ساعته کنارش باشه. وضعیتش خیلی ناجوره.
دکتر دستی به یک دست به شانه روزبه و با دستی دیگر به شانه بهروز می زند.
دکتر: مردهای خونه از پس کارهای بزرگ هم بر میان. شبتون به خیر. خدا نگهدار.
دکتر از در خارج می شود. بچه ها در را می بندند.
روزبه: حالا چه کار کنیم.
بهروز: نمی دونم. فکر کنم باید یه پرستار بگیریم.
روزبه: هزینه داروهای مادر وحشتناک شده. مدرسمون هم که هزینه خودش رو داره. به هیچ وجه خرج یک هفته پرستار رو هم نمی تونیم بدیم.
بهروز: پس چکار کنیم؟
روزبه: باید یکی از ما پیش مادر بمونه.
بهروز: یعنی چی یعنی باید...
روزبه: چاره ای نیست. باید قبول کنیم که راه دیگه ای برامون نمونده. اگه راه دیگه ای سراغ داری بگو.
سر و صدای گربه ها می آید. گربه با گربه دیگری درگیر شده است. بهروز سنگی بر می دارد. به سمت آن ها پرتاب می کند.