عصر است. باران نم نم می بارد. روزبه به سمت اتاق نسبتا بزرگ گوشه حیاط می رود. وارد اتاق می شود. درست وسط اتاق میز چوبی بزرگی است. روی میز با آهن سفید پوشیده شده است. گوشه ای از اتاق میز گچی مربع شکلی قرار دارد. سمت دیگر، میزِ ترازوست. زیرش یک کشاب و یک کمد دارد. ترازویی روی آن است. یک کمد کوچک شیشه ای و یک کمد بزرگ معمولی هم کنار میز ترازو قرار داده اند. حدود یک متر انتهای اتاق هم پیش خوان است.
روزبه درِ کمد شیشه ای را باز می کند. کاسه سفالینه ای را به دقت بیرون می آورد. پیکره ای نشسته روی کاسه حکاکی شده است. با لعاب سربی سبز شفاف پوشانده شده است. انگار پیکرِ پادشاه یا شاهزاده ای است.
در کارگاه باز می شود. بهروز وارد می شود.
سلام روزبه
سلام
اینجایی
آره. اومدم یه سری بزنم.
بهروز روی صندلی پشت میز وسط کارگاه می نشیند. روزبه کاسه سفالی به دست، روبروی بهروز می نشیند. او با پارچه ای کاسه را گردگیری می کند.
بهروز: راستی راجع به مادر فکر کردی؟
روزبه: شما چطور؟
من که فکرم به جایی نرسید.
ببین بهروز من یه فکری دارم.
چه فکری؟
ما یه راه بیشتر نداریم. آخرش یکیمون باید پیش مادر بمونه.
درسته
هر دوتامون هم دوست داریم ادامه تحصیل بدیم.
درسته
به نظر من بهترین راه قرعه کشیه
چی قرعه کشی?
بهروز فکری می کند. از جایش بلند می شود. چند قدمی دور میز راه میررود. کنار پنجره می رود. فصل پاییز است. نم نم باران روی شیشه می ریزد. برگ های درختان حیاط زردو نارنجی و قرمز شده اند.
بهروز: نمیدونم. انگار چاره ای نیست. قبوله.
روزبه دستش را در جیبش می کند. سکه ای بیرون می آورد. به سمت میز گچی می رود. کنار میز می ایستد. میز حدود یک متر مربعی است. سطح آن با آجز موزاییک کاملا مفروش شده است. لبه ای به ارتفاع 5 سانت و عرض 5 سانت سه ضلع اطراف آن را احاطه کرده است. قسمت گود سطح هم با گچ فرنگی اندود شده است.
بهروز! بیا اینجا.
بهروز کنار میز گچی می آید.
روزبه: تو میندازی یا من.
فرقی نمیکنه. خودت بنداز.
عدد میخوای یا نقشه.
نقشه.
روزبه: آماده ای؟
آره.
روزبه سکه را به هوا پرتاب می کند. سکه سرنوشت در هوا می چرخد. روی میز گچی فرود می آید. تابی می خورد. به لبه میز بر خورد می کند. به وسط میز بر می گردد. می افتد. می لرزد. آرام می گیرد.