چشمان هر دو برادر به سکه خیره شده است. سکه عدد را نشان می دهد. بهروز می خواهد چیزی بگوید. منصرف می شودو. بدون هیچ حرفی از کارگاه بیرون می رود. درِ کارگاه را محکم به هم می کوبد. از در حیاط بیرون می رود.
5
بهروز از میان درختان می گذرد. با عصبانیت قوطی نوشابه ای را لگد می کند.
بهروز: لعنت به این شانس!
چند سنگ بزرگ و کوچک را به سمت چشمه پرتاب می کند. بهروز کنار چشمه می نشیند. زانوهایش را بغل می گیرد. بغض کرده است. اشک هایش یکی یکی سرازیر می شوند. سرش را به روی زانویش می گذارد.
6
صدای خروس به گوش می رسد. رادیو روشن است. روزبه کنار مادر نشسته است. نان برای مادر تکه می کند. قدری پنیر درونش می گذارد. در دهان مادر می گذارد. استکان چای برایش بالا می آورد. صبحانه مادر تمام می شود. روزبه سینی را به آشپزخانه می برد. به طرف اتاق دیگر می رود. بهروز در آن جا خوابیده است. بهروز را صدا می زند.
بهروز بهروز بهروز مگه مدرسه نداری بلند شو دیگه بهروز
بهروز چشم هایش را می مالد.
دیگه چیه؟
مدرسه. مگه مدرسه نمی ری.
چی مدرسه؟ مگه قرار نشد من مدرسه نرم.
شما برو من پیش مادر می مونم.
ولی ما قرعه زدیم.
زده باشیم. من دوست دارم پیش مادر بمونم.
بهروز سعی می کند خوشحالیش را مخفی کند.
بهروز: ولی شما نمره اول کلاسی حیفه که...
روزبه: ببین بهروز دیگه بحثش رو نکن .
ولی شما...
ببین بهروز به نفعته که تا پشیمون نشدم بلند شی
بهروز بلند می شود. آب صورتش می زند. می خندد. در آینه برای خودش شکلک در می آورد. با خودش حرف می زند.
بهروز: وای پسر! مدرسه! دانشگاه! مهندسی! دکترا!
صدای روزبه می آید.
داداش بیا دیرت میشه ها.
باشه الان میام.
مادر: تو چرا آماده نمیشی روزبه؟
من! من امروز خیلی حالم خوب نیست.