منم رنجورتر از خاک
رهاتر از باد
وهنوز در جستجوی راه..
می دانم؛
آنجا راهی هست که مرا به آنسوی ماه ببرد.
آنجا که نور نیست و
پیمایش رنج ها در ندیدن شان آسان تر است.
جایی که هیچ ستونی از سنگ نیست؛
هیچ یادی؛نوشته ای
هیچ مرزی،طبقه ای...
آنسوی ماه،تاریک است
آنجا فردا همچو هر روز است در
سکون سال ها و رهایی اکنون.
چیست این خستگیِ زیستن
که پنجه اش چنین نیرومند است؟؟؟
چیست این «ای کاش»که هرگز تمام نمی شود؟!
آنسوی دیگر ماه،در تاریکی خویش
نه محتاج دانایی مردمان است
ونه افسون زده ی جهل شان.
ای کاش آنجا بودم...
می دانم؛
آنجا در گذرگاه خواب ها
خواب هایی که ماه هاست بر چشمانم گذر نکرده اند
راهی هست که مرا به آنسوی ماه ببرد...