فراموش کردم
اعضای انجمن(686) مقررات انجمنهای سایت ارتباط با مدیر انجمن
جستجوی انجمن
آناهید (doostdashtani )    

بیا یه کم بخندیــــــــم... :)

منبع : http://www.bartarinha.ir/fa/news/48505/%D8%B4%D9%8
درج شده در تاریخ ۹۲/۰۳/۰۱ ساعت 23:17 بازدید کل: 686 بازدید امروز: 111
 

هوالحبیب

هر نوشته ای نویسنده ای دارد. هر نویسنده ای حق دارد اسمش را پای مطلبش ببیند.

نوشته هایی که در این صفحه می خوانید، Status های کپی پیست شده ای است

که در شبکه های اجتماعی دست به دست چرخیده و صاحبش را گم کرده.

اگر «شما» نویسنده این آثار هستید، لطفا عصبانی نشوید. لبخند بزنید و به خواننده هایی

فکر کنید که با خواندن نوشته هایتان لبخند می زنند و در دل تحسین تان می کنند.

{#}{#}{#}

اگــــــــــــه تا آخرش نخونی ایشالله بابات یه هفته

از نت محرومت کنه...

{#}{#}{#}


 دیروز خونه مهمون داشتیم، پرسیدن بچتون کجاست؟ مامانم گفت: تو فیس بوک.

پرسیدن: فیس بوک کجاست؟
مامانم گفت: جایی که اگه خبر مرگشم توش بنویسه لایک می زنن!
.

.

.

بچه بودیم هر کی بهمون فحش می داد

کف دستمونو نشونش می دادیم می گفتیم آینه آینه

حالا اگه جرات داری به بچه های امروزی فحش بده

یه چیزی جوابتو می ده که باید معنیشو از بابات بپرسی!

.

.

.

 قبلنا باباها هفت تا دختر شوهر می دادن همشون هم خوشبخت می شدن
الان یه دختر را هفت بار شوهر می دن آخرش هم باز برمی گرده خونه باباش!

.

.

.



 این دخترایی که رژ لب رو می کشن تا بالای لبشون

نوه همون پیرمردایین که شلوارشون رو می کشیدن بالا تا زیر بغلشون!

.

.

.


 بعضیام هستن همچین می گن ما متولد فلان ماه هستیم که انگار ژنِ برتر دارن

.

.

.

 

 پیرمردی مشکل شنوایی داشته و هیچ صدایی رو نمی تونسته بشنوه

بعد از چندسال بالاخره با یک دارویی خوب می شه

دو سه هفته می گذره و می ره پیش دکترش که بگه گوشش حالا می شنوه

دکتر خیلی خوشحال می شه و می گه خانواده شما هم باید ظاهرا خیلی خوشحال باشن

که شنوایی تونو به دست آوردید

پیرمرد می گه نه من هنوز بهشون چیزی نگفتم. هر شب می شینم و به

حرفاشون گوش می کنم.

فقط تنها اتفاقی که افتاده اینه که توی این مدت تا حالا چند بار وصیت نامه ام رو عوض کردم! {#}
.

.

.


این حق مسلم هر دختریه که عکسای 13 تا 18 سالگیشو بسوزنه! {#}

{#}{#}{#}

.

.

.

شباهت زندگی من و انیشتین در اینه که هر دو بچگی هامون خنگ بودیم ولی خب از وسط های

بیوگرافیمون به بعد یه کم متفاوت می شه

 .

.

.


 یارو می ره کتابخونه کتابشو پس بده، مسئول کتابخونه می پرسه: کتابش خوب بود؟

یارو جواب می ده: والا شخصیت زیاد داشت ولی داستانشو نفهمیدم! کتابدار می گه:

پس شما بودین دفترچه تلفن منو اشتباهی بردین!

.

.

.

در جمع خانواده داشتیم فیلم می دیدیم، طرف دو شخصیته بود

زرت و زرت میزد آدم می کشت یه ساعت بعد عین یه بچه گوگولی عاشقانه نگات می کرد!

بابام: خانوم نکنه این بچمونم دو شخصیته باشه؟

مامانم: نه بابا خیالت راحت این از اولم بی شخصیت بود چه برسه به دوتا شخصیت!

یعنی بچه سرراهی هم بودم باهام مهربونتر برخورد می کردن اینا!

.

.

.

 دیروز تو خیابان اعصابم داغون بود. فقط دوست داشتم یکی رو بزنم

این وسط یکی اومده میگه ساعت چنده؟

می گم یه ربع به دو

برگشته می گه خودت بدو!

هیچی دیگه اون کسی که دنبالش می گشتم رو پیدا کردم!

.

.

.

 سر شب مامانم زنگ زده می گه شام چی دوست داری بپزم؟

می گم فرق نمی کنه هر چی می

خوای بپز. می گه من چیزی به ذهنم نمی رسه تو بگو،

می گم باشه زرشک پلو با مرغ درست کن.

می گه آخه ماکارونی پختم! {#}

.

.

.

 بالاتر از سرعت نور می دونی چیه؟

سرعت جمع و جور کردن خونه در مواجهه با مهمان سرزده

.

.

.

دیگه کسی مشغول ساخت و ساز نیست همه مشغول ساخت و پاخت اند!

.

.

.

چند وقت دیگه هم می بینیم مردم تلویزیونِ خونه شون رو گرفتن دستشون

تو خیابون راه می رن.

بعد می پرسیم می فهمیم گوشی جدید سامسونگه!

{#}{#}{#}




دختر خالم پنج سالشه داشت برنامه کودک می دید، کانالو عوض کردم

برگشته بهم می گه آخه قیافه هم نداری یه چیزی بهت بگم! {#}

.

.

.

 طرف رفته خواستگاری

بابای عروس با لپ تاپ اومده می گه پسر جون، من اهل تحقیقات محلی و اینا نیستم،

یوزر پسورد فیس بوک رو بزن!

 .

.

.


 قدیما وقتی شام نداشتیم تن ماهی می خوردیم، بعد تن ماهی شد 7 هزار تومن،

رو آوردیم به املت، حالا هم که گوجه شده 6 تومن،

نمی دونم از این به بعد چه خاکی باید بخوریم.

.

.

.


 تا 5 سالگی فکر می کردم اگه اذیت کنم لولو می خورتم
6 سالگی فکر می کردم خانممجری از توی تلویزیون می تونه همنو ببینه
7 سالگی فکر می کردمیه کلاغی خبرها رو برا مامانم می بره
10 سالگی فکر می کردم دخترا رو مامانا به دنیا میارن پسرا رو باباها
14 سالگی فکر می کردم خارج یه جا نزدیکه آلمانه
16 سالگی فکر می کردم کرم دندون وجود داره
17 سالگی فکر می کردم یه روزنامه هست اسمش کثیرالانتشاره
19 سالگی فکر می کردم اگه پولامو چند بار بشمارم کم میشه ازش
20 سالگی دیگه تصمیم گرفتم فکر کردن رو بذارم کنار!

.

.

.

 دوس دارم اسم دخترمو بذارم مروارید

اسم مامانشم که صدفه

منم که جلبکم

کلا یه خونواده دریایی درست کنیم!

 

چیطور بوووود؟

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۲/۰۳/۰۲ - ۱۳:۰۳
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
2
3
4
1 2 3 4


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (2)