مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد*
از عشوه های دختر مردم شروع شد
تا خوبتر به دام هوس غوطه ور شوم
نو کرد شیوه را و تبسم شروع شد
لبهای رنگ خون خودش را که باز کرد
در سینه جوش از آتش هیزم شروع شد
دیگر به چند خوشه قناعت نمی کند
آتش که در مزارع گندم شروع شد
بی روسری نشست دقیقا کنار من
قلبم خروش کرد و تلاطم شروع شد
بعد از گذشت اینهمه احساس بین ما
بازی خوب نیمه ی دوم شروع شد
لب بر لبم گذاشت که من هم یقین کنم
مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد*
القصه هر چه بین من و او گذشته است
با گفتن سلام علیکم شروع شد
شاعر احسان اکابری
* این مصرع از آقای فاضل نظری می باشد