فراموش کردم
رتبه کلی: 4454


درباره من
من فرزاد 25 ساله از میانه لیسانس عمران هستم .
************************
زندگی آب روان است . روان می گذرد...
هرچه تقدیر من و توست . همان می گذرد...

*************************
كامم اگر نمي دهي، تيغ بِكش،بكُش مرا

چند به وعده خوش كنم،جان به لب رسيده را
****************************
تورا من زهر شیرین خوانم ای عشق
که غیر از زهر شیرینت ندانم
*************************
رفتی ولی کجا که به دل جا گرفته ای
دل جای توست گرچه دل از ما گرفته ای
ای نخل من که برگ و بنت شد زدیگران
دانی ز آب دیده من جان گرفته ای ؟
ای روشنی دیده ببین اشک روشنم
تصمیم اگر به دیدن دریا گرفته ای
بگذار تا ببینمش اکنون که میرود
ای اشک از چه راه تماشا گرفته ایٍٍٍٍ
*************************
فرزاد مهدوی (farzad2000m )    

عمل نکردن به وعده

درج شده در تاریخ ۹۰/۱۲/۲۱ ساعت 00:07 بازدید کل: 779 بازدید امروز: 91
 

پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت:....

من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:
اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد!

 

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۰/۱۲/۲۲ - ۰۰:۵۸
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (2)