فراموش کردم
رتبه کلی: 4454


درباره من
من فرزاد 25 ساله از میانه لیسانس عمران هستم .
************************
زندگی آب روان است . روان می گذرد...
هرچه تقدیر من و توست . همان می گذرد...

*************************
كامم اگر نمي دهي، تيغ بِكش،بكُش مرا

چند به وعده خوش كنم،جان به لب رسيده را
****************************
تورا من زهر شیرین خوانم ای عشق
که غیر از زهر شیرینت ندانم
*************************
رفتی ولی کجا که به دل جا گرفته ای
دل جای توست گرچه دل از ما گرفته ای
ای نخل من که برگ و بنت شد زدیگران
دانی ز آب دیده من جان گرفته ای ؟
ای روشنی دیده ببین اشک روشنم
تصمیم اگر به دیدن دریا گرفته ای
بگذار تا ببینمش اکنون که میرود
ای اشک از چه راه تماشا گرفته ایٍٍٍٍ
*************************
فرزاد مهدوی (farzad2000m )    

فقر

درج شده در تاریخ ۹۰/۱۲/۲۲ ساعت 00:34 بازدید کل: 1181 بازدید امروز: 190
 

 

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !....

پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد: فکر می کنم !
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !
در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !

 

 


تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۰/۱۲/۲۲ - ۰۰:۵۰
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
من یا تو(warchif )
۹۰/۱۲/۲۴ - 02:58
mamnon vaghan matlabaton ali hastan
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (2)