فراموش کردم
رتبه کلی: 4454


درباره من
من فرزاد 25 ساله از میانه لیسانس عمران هستم .
************************
زندگی آب روان است . روان می گذرد...
هرچه تقدیر من و توست . همان می گذرد...

*************************
كامم اگر نمي دهي، تيغ بِكش،بكُش مرا

چند به وعده خوش كنم،جان به لب رسيده را
****************************
تورا من زهر شیرین خوانم ای عشق
که غیر از زهر شیرینت ندانم
*************************
رفتی ولی کجا که به دل جا گرفته ای
دل جای توست گرچه دل از ما گرفته ای
ای نخل من که برگ و بنت شد زدیگران
دانی ز آب دیده من جان گرفته ای ؟
ای روشنی دیده ببین اشک روشنم
تصمیم اگر به دیدن دریا گرفته ای
بگذار تا ببینمش اکنون که میرود
ای اشک از چه راه تماشا گرفته ایٍٍٍٍ
*************************
فرزاد مهدوی (farzad2000m )    

امید

درج شده در تاریخ ۹۰/۱۲/۲۲ ساعت 01:22 بازدید کل: 418 بازدید امروز: 138
 

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.
سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد ....

تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود، بدترین چیز ممکن رخ داده بود، او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟»


صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد.


مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟»
آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۰/۱۲/۲۲ - ۰۱:۳۱
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (2)