قصه ما بر چهره ی تو شرم نمایان شدنی نیست هربی سرو پا یوسفِ کنعان شدنی نیست دیریست که از دست ِ تو خورشیدِ وجودم قربانیِ ابری است که باران شدنی نیست ایمان تو بر معجزه ی عشق دروغ است فرعون ِ ستم کار ِ مسلمان شدنی نیست افتاده دل ِ بت شکن ِ معبد ِ چشمت درآتشِ هجری که گلستان شدنی نیست ویران نشده خانه ام از سیل ِ غم ِ تو کاشانه ی بردوش ، که ویران شدنی نیست انگشتر خاتم هم اگر داشته باشی دیوی است درونت که سلیمان شدنی نیست ازخوردن ِ سیب تنت ای دختر ِ شیطان این آدم ِ مغرور پشیمان شدنی نیست بیهوده چرا منکر ِچشمان تو باشم عاشق شده ام ، عشق که کتمان شدنی نیست این قصه ی تکراری ماه است و پلنگی این قصه ی دردی است که درمان شدنی نیست سیب
دوباره بوی خوش سیب می دهد دستم
تو سیب سرخی و سمت تو می رود دستم تمام سهم من از تو سلام و لبخند است به دستهای تو هرگز نمی رسد دستم برای چیدن گلهای دامنت کوتاست و هرچه می گذرد قد نمی کشد دستم بدون اینکه نگاهم کنی یقین دارم که چشم قهوه ای ات کار می دهددستم اگر هنوز نمک گیر شعر ِمن نشدی وبی نمک شده بهتر که بشکند دستم
معجزه شدست قرص رُخش ماه آسمانِ مرا به باد داده به یک غمزه دودمانِ مرا چنان عجیب شد حالتم که بی تردید به دست خویش گرفته کسی عنانِ مرا دو تیغِ آخته و خون چکان ابرویش گرفته است سر راه کاروانِ مرا نگاه می کنمش , نا امید , می ترسم تراژدی بکند متنِ داستانِ مرا کمر نبسته شکارم کند خلاص شوم فقط خراب نموده است آشیان مرا مگر به خواب به چشمان نافذش برسم کنار تخت گذارید شوکران مرا کدام معجزه باید کمک کند تا عشق به فتح صبح رساند شب جهان مرا
عزیز تا ابد بغض ِ منِ غم زده کال است عزیز! ! ! دیدنِ گریه ء تمساح محال است عزیز! ! ! تاشما خانه ء تان سمتِ شمالِ دهِ ماست قبله ء دهکده مان سمتِ شمال است عزیز! ! ! پنجره بینِ من و توست مرا بوسه بزن بوسه از آن طرفِ شیشه حلال است عزیز! ! ! ماهِ من عکس تو درچشمه گِل آلوده شده عیب از توست ببین چشمه زلال است عزیز! ! ! دام ِ گیسوی تو بی دانه شده می فهمی؟ امپراطوریِ تو رو به زوال است عزیز! ! ! عشق ، این نیست که بر گردن من حلقه زده اینکه برگردنم افتاده ، وَبال است عزیز چارفصل است دلم منتظر ِ پاسخ توست لعن و نفرین به تو و هرچه سوال است عزیز!!
طعنه
ای قوسِ لبت ، قوسِ قزح را زده طعنه هرمِ بدنت بر تب ِ صحرا زده طعنه ابریشم ِ دستان ِبه دستم نرسیده ات بر بال و پرِ ِ دسته ء قوها زده طعنه شب گمشده در پیچ و خم ِ گیس ِ بلندت هر تار ِتو بر صد شب یلدا زده طعنه لب باز کن ای آنکه لبت با دمِ گرمش عمری به دمِ گرم ِمسیحا زده طعنه گیسوت طناب است و تنت چوبه ء دار است این شیوه حکومت به مغولها زده طعنه از آب وفای تو فلک هم نچشیده کی غیر تو اینگونه به دنیا زده طعنه ؟
و در پایان شعر کوتاهی از زنده یاد حسین پناهی رو انتخاب کردم
شبی بارانی و رسالت من این خواهد بود تا دو استکان چای داغ را از میان دویست جنگ خونین به سلامت بگذرانم تا در شبی بارانی آن ها را با خدای خویش چشم در چشم هم نوش کنیم
به علت هزینه های بالا ممکن است سایت از دسترس خارج شود.
لطفا ما را در اینستاگرام دنبال کنید.
عشقین کی قراریندا وفا اولمایاجاقدیر / بیلمم کی طبیعت نیه قویموش بو قراری....