فراموش کردم
رتبه کلی: 167


درباره من
من در جستجوی حرف‌ها
به فریادهایی رسیده‌ام
که بی‌صدا درون آدم‌هاست...
..

لحظه هاییست که دلم برایت تنگ میشود
من اسم این لحظه هاراگذاشته ام....همیشه!

...
http://peymanfar.blogfa.com
امیر پیمانفر (felo )    

بی خوابی

منبع : یه جاهایی خوندم و نوشتم
درج شده در تاریخ ۸۹/۰۷/۱۴ ساعت 02:54 بازدید کل: 669 بازدید امروز: 77
 

بیاد دوست

 

  نازنین مهربان
 باز هم با تو سخن خواهم گفت
 ای خوب و ای غایب از نظر...
 خدایا کجا ، با که گویم ؟ ز بیداد چرخ زمانه ! ؟
 غمی مانده بر جا ،..

 من و شب هجران ، خیال نگاهت
 بماندم هنوزم ، که تا برفروزم ، چراغی به راهت

 خدایا ، صبا را ، بگو تا که آرد
 در این شام تارم
 از آن مه نشانه
 به من بی ستاره
 در این روزگاری
 که مردم برایت

 من آن بی نوایم
 که خیزد صدایم
 دمادم ، چو سازی شکسته
 همه شب
 ز عهدی کسسته
 تو ای گل کجایی !! ؟؟؟

 تو ای نازنینی
 که تنها نشستم
 هنوزم به یادت
 هنوزم به یادت !! .

 
افتاد...

آنسان که برگ - این اتفاق زرد

                                      می افتد!

افتاد...

آنسان که مرگ -این اتفاق سرد

                                     می افتد!

اما ...

او گرم بود و سبز

                       که افتاد!

یونس جان...

کاش رفتنت را برگشتی بود!

 
   نیستی
 
  تونیستی ...
  که ببینی
  چگونه
  عطر تو
  در عمق لحظه ها جاری است
  چگونه
  عکس تو
  در برق شیشه ها پیداست
  چگونه
  جای تو
  در جان زندگی سبز است...
 
 
   بی خوابی
 
  یک لیوان آب
  چند قرص
  همه را چشم بسته سر می کشم
  دمر می خوابم
  هنوز هم چشمانم بسته است
  توی دلم می شمرم
  یک ..دو ..سه ...چهار ....
  آخ
  لبم را آرام گاز می گیرم
  بوی تنهایی تمام فضای ذهنم را پر می کند
  همه جا تاریک است
  صدایی مدام در درونم می گوید :
  چشمهایت را ببند.
  باز نکن
  به هیچ چیز فکر نکن
  آرام باش.
  حس می کنم دستی آرام آرام روی موهایم می لغزد
  پر می شوم از یک حس ِ غریب
  پلک هایم می جنبد
  : باز نکن
  با خودم می گویم اینبار خواب نیست
  آه ..
  پس هستی  ...
  می خواهم حرف بزنم
  آرام لبانم را می گشایم
  : دلم می خواهد راه برویم
  در دل ِ یک طبیعت بکر
  جایی پر از برف شاید
  من بدوم
  و رد پاهایم
  از تو دور شوند
  تو دستهایت را باز کنی
  و من باز هم بدوم
  و آغوش گرمت
  پناهم دهد ...
 
  سکوت ...
  سکوت ...
  سکوت ...
  دلم نمی خواهد چشمانم را باز کنم
  تلاش می کنم بخوابم
  مرا ببوس
  نوازش گرم دست خیالی ِ تو
  و
  لالایی سکوت شب
  برای آسوده خوابیدن کافیست
  شب بخیر آسمان من
 
  تنهایی
 

 در کنار باغچه به خلوت بی همتای آسمان امشب نگاه میکنم

 نمی دانم خواب چرا با چشمانم دیگر بیگانه است

 یک آسمان پر ستاره و یک ماهه نیمه...

 سکوت را صدای جیرجیرک می شکند

 گویا او هم بی خواب است امشب

 چیزی در من مرا به این حال می خواهد

 من گناهکارم  که دوری از چشمان زیبایت شکنجه من شده

 و چه سخت شکنجه ایست ...

 چشمانم بی طاقتند که اینگونه نم نم میخوانند از دلتنگی ام...

 به زمان قسم گلم که باور مرگ برای من راحت تر از دوری توست..

 امشب چقدر من و شب و این جیرجیرک تنهاییم...

 جیرجیرک با صدایش می گوید تنهاست

 شب با خلوتش...

  من با اشک هایم ..
 
 

 

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۱/۰۲/۱۴ - ۰۴:۰۶
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
2
1 2


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (0)