تا روز موعود
بعد از چهار هزار وششصد و چهل و پنج روز
هنوز زیباترین خاطراتم را –
با یاد تو ورق می زنم
روز های بی خبری از تقدیر شوم روزگار
که در کنارت چه بی خیال و شادمانه
زنده گانیم را زنده گی می کردم
هر شب برایت حمد و سوره
با صد صلوات می فرستم
و بر عکس معصومت –
گل های بوسه ام را می نشانم
تو با آسودگی خیال
عطای این جهان را به لقایش بخشیدی و رفتی
ولی من
این دوازده سال را نمی دانی که بی تو
با چه حالی گذراندم
هر سه شنبه شب
پای فال حافظ رشید کاکاوند می نشینم
و از لابلای سوراخ های رادیو
می خواهم که خواجه از زبان تو با من سخن بگوید
آنوقت نمی دانی که چه فال هایی می آید
از فراق تو –
درد جان سوز جدایی
نمی دانی که حافظ
حرف های دل تو را چگونه به من می گوید
و حرف های دل مرا به تو
می خواهم خودم را به تو برسانم
تا با هم از درخت ، انار بچینیم
و خرمالو
خرمالو ها را بر سر شاخه ها بشماریم
ولی کشتن خود
گناه است از قرار
آن هم گناهی کبیره
بقدرکافی برای دنیا و آخرتم غرق گناهم ،
بس است دیگر
خدا روزی جان را می دهد و می ستاند دگر روزی
تنها در فضای خواب ، می توانم بگویم ت
ببویم ت – ببینم ت و ببوسم ت
هر دو باید در رویا ، با هم ملاقات کنیم
پس تا روز موعود
خدا نگهدار
گلی امیراصلانی
1389/8/8