فراموش کردم
رتبه کلی: 976


درباره من
سلام سلام
من هستی هستم به همرا داداشم حامد
یعنی این اکانت مشترک منو حامد
هستی 18 سالمه البته دو سال پیش{اخه نفسم چرا زدی دوسال پیش خوب درس میکردی سنمونو} (اینجوری جذاب تره داش نفسی)مهربونم بی احترامی بلد نیستم زود رنجم عشق قبول ندارم دوست داشتنو چرا
داداش حامدم22 سالشه البته دو سال پیش مهربون خوش نیپ جذاب و دوست داشتنی
یه حرفی تو پرانتز
زیادی حواسش به منه
هر چی داداش حامدم بگه همونه
بی برو بر گرد قبول میکنم
به قول داداشم
من دنیاشم اونم دنیای منه

بچه قشمم
درگهان
ولی الان از هم دوریم من یزدمو داداشم دبی
دلم براش کلی تنگ شده
اما هر جا هست همیشه بخنده
اگه داداشم بود الان میگفت همه نفسی هستی(الان میگه خیلی خلی هستی خخخ)
یه چیزی تو پرانتز
ارزو میکنم هیچ کی تو غربت گرفتار نشه
*********************
مهربونم قربونت برم درسته از هم دوریم اما پیش همیم منم دلم برات تنگ شده همیشه میخندم تا میتونم چون تو خواستی تو هم همیشه بخند نفسم شاد باش به درسات برس
منم ارزو میکنم هیچ ادمی تو غربت گیر نکنه که دلتنگیش به اندازه ما بشه
**************
دوست دارم داداشی
*********************
معذرت میخوام
معذرت میخوام

*********************
خدایا...!!!

دستم به آسمانت نمی رسد...

اما تو که دستت به زمین می رسد...!

بلندم کن ... ): ( وااین چه متنیه گذاشتم جلل الخالق حتما جو گیری بوده خخخخخ)
*********************
شرمنده ام که خیلیارو حذف کردم
توضیحی نمیدم

*******************
دلم شکسته ترین شاخه ی خشک درخت خداست
دل شکسته ی من نیز چون خدا تنهاست
به غربت دل من هیچ دل نمی سوزد
مبادهیچ دلی را چنین که مراست
**********************
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی.
اما دوست داشتن پیوندی است خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر می زند بی ارزش است
و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد،
دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می گیرد.
(والا هنورم عشقو قبول ندارم خخخخخ)

********************
***************
**********
تنها مخاطب خاص من داداشمه
************************
میبوسمت دوستت دارم داداش حامد خوشملم

هستی یاوری*** (hamed-h )    

نمیدانم چرا همه میخواهند

درج شده در تاریخ ۹۱/۰۷/۰۹ ساعت 18:14 بازدید کل: 564 بازدید امروز: 74
 

 

نمی دانم چرا همه می خواهند،
طناب ِ امیدم را
از بام آمدنت ببرند!
می گویند،
باید تو می رفتی تا من شاعر شوم!
عقوبتِ تکلم این هشمه ترانه را،
تقدیر می نامند!
حالا مدتی ست که می دانم،
اکثر این چله نشین ها چرند می گویند!
آخر از کجای کجاوه ی کج کوک جهان کم می اید،
اگر تو از راه دور ِ دریا برگردی؟
آنوقت دیگر شاعر بودنم چه اهمیتی دارد؟
همین نگاه نمنک
همین قلب ِ بی قرار
جای هزار غزل عاشقانه را می گیرد !
می رویم بالای بام ِ بوسه می نشینیم
و ترانه به هم تعارف می کنیم!
در باران زیر سایه ی هم پناه می گیریم!
تازه می شود بالای تمام ِ ابرهای بارانی نشست!
آنوقت،
آنقدر ستاره به روسری ِ زردت می چسبانم،
تا ستاره شناسان
کهکشان ِ دیگری را در آسمان کشف کنند!
به چی می خندی؟
یادت هست که همیشه،
از خندیدن ِ دیگران
بر چکامه های پُر «چرا» یم دلگیر می شدم؟
اما تو بخند!
تمام ترانه ها فدای یک تبسمت! خاتون!
حالا برای همه می نویسم که آمدی
و سبزه ی صدایت در گلدان ِ سکوتم سبز شد!
می نویسم که دستهای سرد ِ مرا،
در زمهریرِ این همه تازیانه گرفتی!
می نویسم که...
بیدار شو دل ِ رؤیا باف!
بیدار شو!?
 

 

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۱/۰۷/۰۹ - ۱۸:۱۴
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات