هر روز برای فراموش کردنت ساعتها به تو فکر نمیکنم
اما میدانی روزگار با تو دست به یکی کرده است
هر شب بدون خیال تو سر به بالین میگذارم
اما فردای هر شب ناچار تو را به یاد می آورم
هر روز برای بازگشت به خانه از راهی عبور میکنم
که نام تو بر روی تابلو خیابان خودنمایی می کند
این چه سرنوشت شومی است
هر روز از خاطرات تو گذشتن
مرور روزهای کمی شیرین و بسیار تلخ
هر روز برای گذر از مسیر زندگی به نام تو برخوردن
آخر هفته ها فرصتی است برای بی تو و بی یاد تو بودن
اما آغاز دوباره هر هفته کنار آمدن با خاطراتت
دشوار میکند این روزمره جانکاه تنهایی را
روزی بود آرزو میکردم هرگز فراموشت نکنم
روزهایی بود به یاد تو بودن رؤیای من بود
اکنون تکرار بی پایان بازگشت به خاطراتت آزارم میدهد
روزگاری دوست داشتم تمام کوچه ها تمام خیابانهای شهر
را به نام زیبای تو نامگذاری کنند
اما اینک همان یک تابلو هم برای به یاد آوردن
عذاب روزهای با تو بودن هم زیاد است
نه میتوانم از آن راه عبور نکنم
نه میتوانم خانه ای را که خاطرات تلخ و شیرینت
را در آن حبس کرده ام رها کنم
زندگیم در پیمودن خیابان به نام تو به خانه ای به یاد تو خلاصه شده
باور می کردی یک روز کابوس زندگیم باشی
کابوست رهایم نخواهد کرد
آلما*****