چه کسی می گوید حمل سلاح جرم است..؟!!
کسی را می شناسم در این حوالی..
چشم هایش، سلاح سردی است..
که آزادانه حملشان می کند

عاشق پاهایت هستم
چرا که زمین و زمان رو پیمودند
تا مـــرا یافتنـد
تنهــــا نیستم
از راه رفتنــم
صدای پای دو نفـــر می آید

متاسفم ای بهار زیبا !
نمی توانم دوستت بدارم
او از اینجا رفتــه است

مثل ردِ لاستیک ها بر آسفالتِ خیس
هنوز ردِ رد شدنت
مثل رد لاستیک های ماشین سنگینی
بر آسفالت خیس درد می کند ...
به شهرداری بگو دوباره بسازد مرا
به عوارضی بگو به تــو هشدار بدهد
آهسته تر ...

عشــــــ♥ــــــق ...
رقصیدن به ساز کسی نیست
یک رقص دو نفره هست
گاهی یک قدم به جلو
و گاهی یک قدم به عقب

خــــــــــــــیال می کنی
وقــــــــــــــتی با دیگری
از کـــــــــنارم رد میشوی
دنیا به آخر می رسد؟؟...
دنــــــیایت مـــــن بـــــــــودم
که بــــــه آخــــر رسیدم...

خدا انگار چیزی می دانست
می دانست که شب چه سر عجیبی دارد ..
می دانست که اگر بشر ایمان نداشته باشد که
" همه شب ها صبح میشوند "
شب های زندگی اش را تاب نمی آورد ..
خدا میدانست که عاشقت خواهم شد ..
میدانست که اشک را آفرید
و چشمان مرا ..
گونه هایم اگر باغچه داشت ؛
بهترین تمشک دنیا را تولید میکرد ...

لعنت به این روزها
این روزها که اسم دارند ، شماره دارند ، تعطیلی دارند
هفته و ماه و سال دارند
اما افسوس که روح ندارند …
قــَشنگ تـَرین و زیبـــاتـَرین
ســاعت ِ دُنیا،
ساعَتی بــُود کـِـه دیدَمـِـت….

نمی دانم چه مرگش است
فقط هی یادش می رود
نباید به تو فکر کند؛
همین چند ساعت پیش
از باغچه همسایه جدایش کردم؛
رفته بود به هوای عطر لبخندهایت
تک تک گلها را می بوئید!
دلم را می گویم که نمی دانم
چه مرگش است و یاد نمیگیرد
نباید به تــــو فکر کند ..
من احساسم را
در چهار دیواری روحم زندانی کردم
تا بداند
تــــو که نباشی
محکوم است به حبس ابــد...

دیگر صدایت نمی زنم
می ترسم اسمت را عوض کرده باشی
و صدایم
روی شانه ی غریبه ای
از مــــن دور شود ..
فراموش کردن تو دل و جرأت میخواهد ...
جرأتش را دارم ...
امــــا...!
دلــــم...!
فقط دلـــم را پس بده لعنتی...!

بخشیدمت
امــــا......
بعد از مرگـــم همه چیز را درباره "تــــو" با خــدا خواهم گفت

