چند وقتي بود كه با يه دختر به نام(----) آشنا شده بودم؛
يه دختر پاك و نجيب كه ميگفت عاشق منِ،
اما من...اما من يه گناه بزرگ مرتكب شدم!يه گناه خيلي بزرگ.
من دل اون دخترُ شكوندم...و بخاطر اين كار هرگز خودمو نمي بخشم.
هرگز نمي تونم حرفهاي آخر اون دخترو فراموش كنم،...هرگز...
من سعي كردم كه اون دخترِ مهربون رو از خودم برنجونم تا از من و دلم جداش كنم،آخه نمي خواستم اونم عين خودم بدبخت كنم...آره،بدبخت...!
آخه رو پيشونيه من نوشته تنها/.
اون دختر فكر ميكرد كه ميتونه با من يه عشق زيبا داشته باشه ولي من اينطور فكر نمي كردم چون خودمو لابق عشق پاك اون نمي دونستم.اون دختر نجيبي بود و فقط يه عشق ساده از من ميخواست اما من...اما من دل اون دختر و شكستم ،ميدونم كار درستي نكردم و لي چون نميخواستم به يه پسر بدبخت كه بهترين آرزوش آرزوي مرگ و تموم قلبشو غم گرفته اميدوار بشه ...

خدايا منو ببخش ، از تو هم معذرت ميخوام (----)،ببخشيد كه دلتو شكستم،ولي ميخوام اينو بدوني كه من يه دل پر از غم دارم كه نمي خوام كسي رو توي غم خودم شريك كنم...



