کودکی که آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از او پرسید :
« می گویند که شما مرا به زمین می فرستید ؛ اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم ؟!»
خداوند پاسخ داد :
« از میان تعداد بسیاری از فرشتگان ، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام او در انتظار توست و از تو نگهدا... تاریخ درج: ۹۳/۰۲/۲۳ - ۱۸:۴۰( 0 نظر , 57
بازدید )
مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.
وقتی از گل فروشی خارج شد دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه میکرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه میکنی؟
دختر گفت: میخواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پ... تاریخ درج: ۹۳/۰۲/۲۳ - ۱۸:۳۴( 0 نظر , 59
بازدید )
کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد
زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت:
مواظب خودت باش کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم
کودک گفت: می دانستم... تاریخ درج: ۹۳/۰۲/۲۳ - ۱۸:۲۰( 0 نظر , 60
بازدید )
روزگاری جاده بودم جاده ای غرق تردد،جاده ای کز رفت و آمد لحظه ای خالی نمیشد،من که بسیاری غریبان را به آبادی رساندم،عاقبت خود ماندم و ویرانه وتنهایی خود ... تاریخ درج: ۹۳/۰۲/۲۲ - ۱۳:۵۱( 0 نظر , 55
بازدید )